در ماه جولاي 1997 ، در شهر کلن (آلمان ) جلسه اي تحت عنوان “تقابل با تهاجم فرهنگي جمهوري اسلامي” از سوي “تلاش” – کانون حمايت از مبارزات مردم ايران – برگزار شد. به دعوت “تلاش” آقايان بصير نصيبي ، ايرج جنتي عطائي ، فرهاد مجد آبادي و سيروس ملکوتي دراين گردهمائي سخناني گفتند. نامه ي خانم فرزانه تائيدي به وسيله سيروس ملکوتي به اين جلسه ارائه شد .
سلام به همه حاضرين ،و خسته نباشند دوستاني که به انجام چنين گردهمائي مهمي همت گماشته اند و با سپاس از دوست هنرمندم سيروس ملکوتي .
معمولا در اين گونه جلسات مسائل قابل طرح و بحث زياد است و وقت کم . از اين رو حرفم را خلاصه و با اشاره به زندگي خودم آغاز ميکنم . هم راحت تر است و هم به کسي بر نميخورد.
هيچ دولت و حکومتي از هنرمند معترض و هنرمندي که نمي خواهد مردمش را فريب دهد و با کارش سرپوش روي حقايق بگذارد خوشش نمي آيد و دولتي چون جمهوري اسلامي حتما نمي خواهد سر به تن چنين هنرمندي باشد . من هم يکي از آنها هستم . نزديک به هشت سال در آن شرايط وحشتناک مقاومت کردم و روزگار گذراندم و ده سالي است که در تبعيد و در غربت، غربتي که اين اواخر گاهي حس ميکنم حال و هوايش دارد شبيه همان روزگاري ميشود که درميهن خود داشتم.
مدتي قبل از فرارم از ايران در شعبه چهل و دو دادستاني، آخوندي که ديگر اميدش از من به همکاري با آنها قطع شده بود گفت : ما آدم هائي مثل شما را خانه نشين و منزوي ميکنيم تا بميرند . خب ميبينيم که اين گونه نميشود و خوشبختانه بيشتر هنرمندان و نويسندگان جان خود را نجات داده و هر کدام به شکلي از مملکت ميگريزند و در گوشه اي پناه ميگيرند و آرام آرام شروع به فعاليت ميکنند . افراد سياسي به شکلي و هنرمندان با کارهاي هنريشان هر يک به گونه اي فعال هستند و مسلما براي رژيم خطرناک !. چه بايد کرد ؟ خيالشان تا حدودي از جنگ راحت شده و معلولين را خانه و کاشانه اي و دست و پائي مصنوعي ميدهند تا فعلا صدايشان را خاموش کنند ، تکليفشان با نويسندگان و هنرمندان داخل هم که روشن است ! پس حالا بايد بپرازند به خطرات برون مرزي. بله ما براي آنها خطرناک هستيم . از ما ميترسند . پس شروع ميکنند به سر بريدن و ترور افراد سياسي و هنرمند، تا هم درس عبرتي باشد براي ديگران و هم برداشتن موانع از سر راه خودشان .
سه سال پيش بود که از طريق روزنامه هاي انگلستان يکي از طرح هاي ترور در دست اقدام جمهوري اسلامي برملا شد. ابولحسن بني صدر ، محسن دبيران و فرزانه تائيدي قرار بود کشته شوند. راجع به من نوشته بودند : رژيم نسبت به اين هنرمند شديدا خشمگين است. جرم او بازي در يک فيلم امريکائي است . بله فيلم بدون دخترم هرگز . که من معتقدم فيلم ضعيفي بود ولي ضد ايران و فرهنگ ايراني نبود چرا که ايران و فرهنگ ايران والاتر از اينست که يک فيلم سينمائي بتواند حتا به آن خدشه وارد کند . اين فيلم چهره ي خشکه متعصب هاي مذهبي و حزب اللهي را نشان مي داد و ايران اسلام زده را و به اين خاطر رژيم خشمگين است .
ماموران اسکاتلند يارد – پليس امنيتي انگلستان – که مسئوليت مراقبت از جان مرا داشتند پس از ملاقاتي طولاني با من و يار زندگيم بهروز به نژاد مواردي اساسي را ذکر کردند که چگونه از جان خود محافظت کنيم . و دو مورد را شديدا تاکيد کردند: مراقب افرادي باشيد که به تازگي از ايران مي آيند، مراقب کساني باشيد که به ايران ميروند و به اينجا بازميگردند . خب همين کافيست که فضاي شک و ترديد و عدم اعتماد در اطرافت به وجود بيايد و معاشرت هايت محدود تر .
دقيقا يک ماه پس از اين اتفاق قرار است به دعوت بنياد پژوهش هاي زنان ايران نمايشنامه ي ديوار چهارم را در سميناري به عنوان زن و سياست در ايران معاصر در دانشگاه يو سي ال اي لس آنجلس اجرا کنم . خبر محکوم به مرگ شدن من باعث شد که برگزار کنندگان از من خواستند که از اين سفر منصرف شوم. قبول نکردم و رفتم .
در برشور برنامه هاي سمينار که بيوگرافي هنرمندان شرکت کننده در آن چاپ شده بود، يعني اطلاعاتي که شرکت کنندگان به دست خود نوشته بودند فيلم بدون دخترم هرگز به راحتي از کارنامه ي هنري من حذف شده بود. هيچکس هم توضيح قانع کننده اي نداد ! در همان سفر جرقه اي در ذهنم زد که خداي من چه دارد بر ما ميگذرد ؟ چند ماه پيش کتاب سينماي در تبعيد نوشته ي هنرمند عزيز پرويز صياد را خواندم . آن جرقه در ذهنم شکل روشن تري گرفت .
راجع به اين روزها هم نيازي به توضيح زياد نيست . پشت سرمان تلاش هاي جمهوري اسلامي و عمالش را براي رخنه کردن به زندگي برون مرزي ها ديده ايم . از فرستادن سفراي ادبي و هنري و برنامه هاي موسيقي و تاتر گرفته تا خواننده ي بي حجاب همه را شاهد بوده ايم و حتي برخي را به احترام هنرشان پذيرا شده ايم . حالا ميماند که چگونه با نقشه هاي بلند مدت تر و اما آسوده تر نه تنها از طريق بهانه هاي فرهنگي و هنري در زندگيمان رخنه کنند بلکه همين آسايش نسبي رواني را هم بر هم بريزند که کاري توليد نشود و فعاليت هاي هنري بالاجبار راهي را برود که آنها مي خواهند.
حالا بايد بگويم که چرا به اين سادگي ماجراها طي ميشود. ما خودمان اين جا مشکل داريم . مشکل با هم بودن و با هم خوب بودن . تجربه ي تلخي که از ايجاد انجمن هنرمندان و نويسندگان ايراني در بريتانيا دارم نمونه خوبيست و يا تاسيس کتابخانه اي عمومي در لندن و با کمک مردم . که اولي مثل خيلي از انجمن ها و کانون ها بهم خورد ، به خاطر خودخواهي هايمان و اعتقادات مختلف سياسي و دومي يعني کتابخانه ، که به دفتري شخصي تبديل شد بازهم به خاطر خودخواهي . در ضمن در کشورهاي ديگر و درهر زمينه اي هم که بنگريم کانون ها و انجمن هاي زيادي به وجود آمده که اغلب يا دو دسته شده اند و يا از بين رفته اند ولي خوشبختانه نه تمام آنها .
به هر حال تشکلي آنچناني به چشم نميخورد . ما با هم نيستيم و نتيجه اش دوريمان از يکديگر شده که راه را براي مقاصد آنها هموارتر ميکند و شرايط را براي منزوي شدن ما مناسب . همان انزوائي که آخوند دادستاني ميگفت .
با تمام اين احوال و با اين فاصله هاي جغرافيائي و فرهنگ هاي مختلف کشورهاي ميزبان ، فرهنگ و هنر برون مرزي زنده است و مقاوم ، و با تمام مشکلات ، در همه ي زمبنه ها فعال . به اين خاطر نيازي نيست که دوستان از انجا به اين جا بيايند به ارشاد ما و نصيحت ما و يا اينکه دليل بياورند که چرا مانده اند در ايران !
من اعتقاد دارم هيچ کاري که نکنيم ، لااقل ميتوانيم خود وپيرامونمان را سالم نگهداريم و به اطرافيانمان بفهمانيم که با وسوسه هاي آدم هاي جمهوري اسلامي بايد مقابله کرد نه معامله، حتي اگر جانمان در خطر است .
روانمان شاد باد !!
فرزانه تائيدي
لندن 22 جولاي 1997 – مرداد 1376