من هيچوقت در ايران صاحبخانه نبودم . بنابراين زماني هم که انقلابِ خميني و اسلامي در ايران اتفاق افتاد چند سالي بود که در آپارتماني چهار اطاقه - خيابان شاهرضا نزديک به ميدان فردوسي - زندگي ميکردم. تنها خوبي و مزيتي که اين آپارتمان براي من داشت نزديک بودن آن به اداره برنامه هاي تاتر بود و اصلا بخاطر همين اجاره کردم که صبحها با يکي دو دقيقه پياده روي سر وقت به تمرين هاي تاتر برسم! </p>
<p> از همان اوايل روي کار آمدن حکومت اسلامي ، بهروز که خودش در الهيه در شمال تهران آپارتماني در اجاره داشت بيشتر به آپارتمان من مي آمد که من تنها نباشم . به مرور که زندگي بر هر دوي ما سخت و سختتر شد متوجه شديم که بهتر است به کمک هم يک خانه را بگردانيم و اينگونه شد که من و بهروز که از همان اوائل آشنائي با هم ، هميشه استقلال خود را داشتيم ، باهم به زندگي در آپارتمان ميدان فردوسي ادامه داديم . با گذشت زمان و شرايط فاشيستي حاکم! متوجه شديم که فقط خودمان ميتوانيم کمک خودمان باشيم و سعي کنيم که فقط زنده بمانيم !! و باز هم با گذشت زمان متوجه شديم که نزديکي آپارتمان به محل اداره تاتر ديگر مزيتي ندارد.</p>
<p>با نفوذ عوامل رژيم به اداره تاتر ومتوقف شدن فعاليتهاي معمول ديگرنزديکي منزل به اداره تاتر مزيتي نداشت! ولي يکي از مزايائي که از همان اول در مورد اين محل دوست داشتم اين بود که از پنجره آشپزخانه واطاق جانبي آن (که با زاويهاي نود درجه به آن چسبيده بود) اولين منظرهاي که چشم را ميگرفت مرتفع ترين نقطه کوه سلسله جبال البرز در شمال تهران بود . همان کوه بلند شکوهمندي که براي همه مردم تهران نشين آشناست . همان تکه از کوه که هميشه با مقداري برف پوشيده است و با تغيير فصل ،مقدار برف نشسته بر قله کوه کم و زياد ميشود ولي هميشه برف داشت . هنوز وقتي چشمانم را ميبندم شکل و فرم آن تکه از کوه البرز را ميبينم . و براستي که دلم برايش تنگ است . </p>
<p>در همسايگي ما کلوپ ايران و فرانسه قرار داشت که از اين دو پنجره ما محوطهي باغ نسبتا بزرگ آنرا ميديديم.اغلب هم نسلهاي ما و قبل از ما اين مکان را بياد مياورند. در اصلي کلوب در خيابان فيشرآباد يعني خيابان شمالي ميدان فردوسي قرار درشت (روبروي هتل مرمر!!). ساختمان کلوب وحياط آنرا گاهي ميشد از لابلاي درختها ديد وبعد باغ، با فضاي سبز و درختهاي بلند کاج ، سرو وشمشادهاي منظم در حاشيهي باغچهها با گلها و گياههاي زيبا، و حوضي نسبتا بزرگ دروسط باغ به شکل دايره آبي رنگ وهميشه لبريز از آب تميز. وجود اين مکان در مرکز شهر شلوغ تهران صفا و زيبايي دلپذير خاصي داشت وبه عنوان همسايه ي ديواربه ديوار واقعا غنيمتي بود. با تغيير فصلها، پرندههاي گوناگوني ساکنين اين درختها بودند. طوطيهاي زيبا، سبزقبا، شونه به سر و گنجشگهايي که مستاجرين دايم بودند!! وپرنده هايي هم که به مناسبت فصل مهاجرت ميکردند و سال بعد دوباره برميگشتند... به موازات با قسمتي از محوطه ي باغ يعني زيرهمان پنجره ها دو زمين تنيس قرار داشت. زمينها ي تنيس با رديفي ازدرختهاي سبز و شاداب از محوطه اصلي باغ جدا شده بود و ديوارکناري زمين تنيس با بخشي از ساختمان ما و چند خا نهي ديگر مشترک بود. </p>
<p>در طول سالهاي همسايگي ما و کلوپ ايران و فرانسه، هرگز آزار و مزاحمتي براي ما ايجاد نکرده بودند!. بعضي از شبهاي تابستان در حياط ميهمانيهاي جمع و جور و آرام بهمراه موزيکي ملايم بر قرار بود و زير نور چراغهاي رنگ و وارنگ ميتوانستيم شاهد رقص زوجهاي مختلف باشيم. و يااينکه روزها در زمين تنيس که هميشه تميز بود و بطور مرتب به آن رسيدگي ميشد، زنها و مردهاي ايراني و يا فرنگي راميديديم که تنيس بازي ميکردند. در فصل بهار و تابستان در لابلاي درختهايي که زمين تنيس وباغ را از هم جدا ميکرد طوطيها به آزادي پرواز ميکردند. و پرندگان ديگر آوازشان را سر ميدادند و زندگي ميکردند ......... پايين کاجها رديف منظم شمشادها بود و تنه ي آنها پوشيده از ياسهاي خوشه اي بنفش . همان ياسها که فصل بهار در تهران گل ميدهند . عطر و بو يش فراموشم نميشود. هيچوقت. </p>
<p>همان اوائل اين ساختمان مصادره شد و فکر ميکنم در فصل بهار سال پنجاه و نه بود ؟!که بطريقي شنيديم که ، کلوپ ايران و فرانسه ي (سابق!!) که توسط پاسداران تصاحب شده بود، به وزارت سپاه پاسداران تبديل خواهد شد!!!. اين طريق تصاحب و غارتها در آنزمان بسيار عادي بود . هيچ دليل و منطقي هم در کار نبود . با زور تفنگ و اسلحه و ايجاد وحشت، املاک وخانه هاي مرغوب و ارزش دار مردم را تصاحب و تبديل به کميته هاي مختلف ميکردند و يا پاسداران بيشتر وفادار!! را در اين خانه ها سکونت ميدادند که بتوانند بهتر پاسدار انقلاب آنها باشند!!! </p>
<p>سر و صدا و رفت و آمدهاي زياد شروع شد. چشمانم را ميبندم و بياد مي آورم ، مثل فيلمهاي صامت است که با سرعت زياد نمايش داده ميشود ...حياط زيبا و با صفاي ساختمان با حوض زيباي وسط آن ،- از آب خالي شد و کيسه هاي سيمان روي هم تلنبار شدند- ، بوي قير و آسفالت همه جا را پرکرد و زمينهاي تنيس غيب شد! و با سرعت تبديل به پارکينگ شد و در مدت دو روز تمام محوطه ي آسفالت شده پر از ماشين پيکان نو و مرسدس بنزهاي رنگ وارنگ، وهمزمان افتادند به جان درخت هاي بلند و زيبا !!! باورم نميشد چه ميبينم؟ من اغلب به تنهايي شاهد اين فجايع بودم. بهروز از شهر ميرفت بيرون - روزهايي که تاتر پارس تعطيل بود - تنها همدم من "موشکا" بود که ازلب پنجره ي آشپزخانه، با وحشت از صداي ارههاي برقي، ولي با برق شيطنت در چشمهاي طلاييش ، فرار پرنده ها را تماشا ميکرد و پرنده هايي که جوجه هايشان جا مانده بود با صداهاي عجيبي بر بالاي محوطه پرواز ميکردند و "موشکا" آب دهانش را قورت ميداد! <br />
<br />
ما بعد از آنکه "بوبي"را از دست داديم (همانکه در فيلم فرياد زير آب نقش داشت و هنر نمايي کرد!!) حيوان خانگي ديگري نداشتيم. دو سال قبل از آن ، شبي باراني ودير وقت بهروز وارد شد. کف دستش موجود کوچک سياه رنگي بود که صداي ضعيفي داشت. مثل اينکه گريه ميکرد! گويا کسي اين بچه گربه و سه خواهر و برادرش! را در زير باران رها کرده و رفته بود.و تنها موشکا بود که زير باران نفسهاي آخر را ميکشيد. نميدانم چرا بهروز از همان اول "موشکا" صدايش کرد؟ <br />
<br />
موشکا حالا آقا پسر جوان رشيدي شده بود با پوستي سياه و براق و چشمها يي طلايي. همينکه رشد کرد و جاني گرفت از بالکن به خا نههاي همسايهها و به مرور به محله سر زد. با گربه هاي محله جنگيد و حسابشان را رسيد!همانهايي که در شلوغي و بي نظمي روزهاي اول انقلاب، گريز زدند و قناري هاي زيباي مرا اعدام کردند و خوردند .موشکا حالا ديگر در محله هر گربه ي ماده اي را که ميخواست تصاحب ميکرد، و در خانه هم حکمراني ! فقط از بهروز حرف شنوي داشت. يکي از دوستانمان ميگفت :" يه روز ميايم ميبينيم . موشکا نشسته روي يه مشت استخون و داره لب و دهنشو ميليسه . و از فرزانه هم ديگه خبري نيست "!!</p>
<p>کنار پنجره ايستاده بودم وباورم نميشد چه ميبينم . به جز ارههاي برقي با هر وسيله اي که تيز است ،مي برند قطع ميکنند، اره ميکنند همه و همه ي گياهان زيبا و ياسهاي خوشبو را از ريشه در مي آوردند. پرنده ها بي خانمان ميشوند، درختها و گياهها مثل نعش نقش زمين شده اند......همه چيز چقدر سريع و خشن است ! با چه سرعتي؟! درعرض يکي دو روز. وسط زمين تنيس سکوئي با ارتفاع نميدانم نيم متر ، کمتر يا بيشتر با آجر و سيمان ساختند که شکل هندسي آنرا تا چند روزي نميديدم . فکر ميکنم دايرهِ بد شکلي بود . و بالاخره در وسط سکو ميله اي بلند فرو کردند و بالاي ميله پرچم حکومت آخوندي را به اهتزار در آوردند . وَه که چقدر همه چيز زشت شد . چه استعدادي براي بوجود آوردن هر چيز زشتي در وجود اين مردم جديد است. ماجرا به همين جا ختم نشد . آزار و اذيت من ازسوي همسايه ي جديد تازه در راه بود ! ...... <br />