همسایه‌ی دیوار به دیوار – ۳

سلطانمحمدي دو روزي گرفتار پاک کردن، يعني جمع کردن!! دوده ها بود و تا آنجا که دستش قد ميداد! سوراخهاي زير ظرفشويي را با گچ وسيمان گرفت. ولي پشت قفسه هاي ديگر آشپزخانه را هيچ کاري نميتوانست بکند. گالني  پر از نفت را توي ظرفشويي وسوراخ کف آشپز خا نه خالي کرد- به هر حال براي از بين بردن سوسکهاي ميهمان از پيف پاف ارزانتر و آسانتر بود - وقتي دست و بالش را ميشست گفت:"خانوم بهترين راهش اينه که آقا بهروز يا شما برين  اين برادرا رو به بينين تا اونا از اونطرف دودکشارو درز نگيرن اين ماجرا ادامه داره".گفتم: نه ،بهتره خودم برم.</p>

<p>با تمام دقتي که کرده بوديم ، دوده ها از درز زير آشپزخانه بخش زيادي از موکت هال ورودي را سياه وچرب کرده بود و تقريبآ همه جاي خانه با مهر سياه پنجه هاي موشکا علامت گذاري شده بود. بايد هر چه زودترکف موزاييک آشپزخانه و موکت وبقيه جاها شسته و تميز ميشد. به قدرت تلفن کردم.او چند سالي بود که ميآمد راه پله ها، آشپزخانه وبالکن را بقول معروف ساب ميزد.وقتي ماجرا را شنيد با ته لهجه شيرين ترکيش گفت"خدا بگم چيکارشون کنه!محاله خير اينا به کسي غير از خوداشون برسه". بعد هم قرار شد يک ماشين موکت شويي اجاره کند و فردا بيايد. بسيار انسان خوب وزحمت کشي بود وبا کارگري زندگي خانواده ي شش نفره اش را اداره ميکرد و هميشه خنده اي بر لب داشت. موها و سبيلها يش را هم رنگ ميکرد که بهروز گاهي به اين خاطر با او سر بسر ميگذاشت.</p>

<p>ساعت از يازده صبح گذشته بود. بايد شال و کلاه اسلامي!! ميکردم که به محل فرماندهي وزارت پاسداران بروم و <br />
اين مشکل را حل کنم و زود برگردم که براي اجراي سآنس اول بعد از ظهربه موقع در تاتر پارس لاله زار حاضر باشم. روپوش زشت، اين يونيفورم اسلامي را تن کردم. جلوي آينه هنگام کلنجار رفتن براي سر کردن مقنعه. دو بار تکرار کردم:"النظافه من الايمان" مگه نه؟؟ با خودم قرار گذاشته بودم اين حرف را به فرد مسئول بزنم که تلفن زنگ زد. بهروز بود. ميخواست مطمئن شود که آنجا عصبي نشوم. آنروز خودش رفته بود دنبال کار خانواده ي مهين خانم که شايد بتواند خانه اي برايشان پيدا کند. مدتي بود که چهار نفري در اطاقي بسيار کوچک در ساختماني بزرگ که آنهم مصادره اي بود مثلآ زندگي ميکردند! قرار بود حسين و جواد ، که از بچه هاي دادستاني بودند (واقعآ يادشان به خير) به خاطر ما پارتي بازي کنند تا مهين خانم لا اقل به جايي مناسبتر منتقل شوند. (در ميان اين مامورين و پاسدارها و بسيجي ها و...و... هميشه چند تايي بودند که با ما مهربان بودند وصادقانه به ما کمک ميکردند .حتا چند بار تلفني خبر دادند که امشب گروه ضربت فلان قرار است بريزند خانه ي شما). بهروز پکر بود و گفت شايد بشود کاري کرد. ولي جالب اينه که آن ساختمان هم شده حوزه ي...(نامش يادم نيست) گفت از پله ها که رفتم طبقه بالا باور ميکني پنج تا ميز موويلا هم زمان داشتن دو تا از فيلمهاي آدمي بنام مخملباف را مونتاژ ميکردند!!آهي کشيد وقرار شد در تاتر همديگر را به بينيم.</p>

<p>آنروزها در تاتر با ماموران عقده اي "اداره مبارزه با منکرات" براي رعايت حجاب اسلامي به اندازه کافي بحث و درگيري داشتم! اينبار بايد دقت ميکردم و به هيچوجه بهانه به دست اين غيرتمندان نميدادم تا بتوانم آسايش نسبي !! خانه مان را از اين زورگويان مدعي اسلام ناب پس بگيرم. آماده شدم تا از خانه خارج شوم که کليد در در چرخيد و فاطمه وارد شد. فردا روز کارش بود! ولي تعجبي نداشت، دفعه ي اولش نبود و اين اواخر به بي نظميش عادت کرده بودم. جواب سلامش را دادم و با عجله داشتم از در بيرون ميرفتم که با صداي التماس آميزي گفت:"فرزانه خانوم الهي قربونتون برم يه دقه صبر کنين".و همزمان با اين حرف چادر و بعد روسري را از سر برداشت. با ديدنش بي اختيار خنده ام گرفت.موهاي سرش رنگ هويج شده بود.درست رنگ هويج فرنگي!! وبلوزي که يقه اش بيش از حد باز بود بر تن داشت. با آنکه آنروزها شاهد مناظر ترسناک،وحشتناک، گريه دار و خنده دار عادي شده بود.پس از سکوتي کوتاه با تعجب و خنده گفتم:فاطمه چيکار کردي؟چرا موهات اين رنگي شده؟. با آنکه ديد عجله دارم ، با حالتي نگران ولي با پر رويي گفت:"تو رو خدا صبر کنين. به من بگين چيکار کنم؟ اگه علي آقا(شوهرش) منو اين ريختي به بينه به خدا منو ميکشه.ميکشه.گفتم:زود باش بگو.حالا چي شده؟ بلا فاصله گفت:"والله .دنبال رنگ سر شما ميگشتم. فکر کنم نمره شو عوضي گرفتم". گفتم: نمره ي رنگ موي سرمن؟ چرا؟!! تازه کدوم يکي؟ با توجه به نقشي که روي صحنه يا جلوي دوربين داشتم، گاهي از قهوه اي پر رنگ يا کم رنگ واغلب يک درجه از رنگ واقعي موي خودم روشنتراستفاده ميکردم – گفت:"نه اون از همه کم رنگتره. اونکه بور و طلاييه اون نمره رو ميگم".عجب ! پس فاطمه خانم ميخواد موهاشو طلايي کنه!! </p>

<p>فاطمه اصلآ سواد نداشت. يادم افتاد حدود دو سه هفته پيش از من خواسته بود که يادش بدهم چطور اسمش را بنويسد :فاطمه حسيني. و بالاخره اين مهم افتاد گردن بهروز . به هر حال رفتارش آنروزها جلف شده بود وگاهي خنده هاي بي مزه اي سر ميداد. بهروز موقع ياد دادن که چطوري اسمش را بنويسد و امضا کند! از زبانش کشيده بود که بعله، گويا آخوند جواني (بقول بهروز آخوندک) در فاميل يا آشنايان دارد.که گفته اگر اسمت را بتواني بنويسي و امضا کني. با يک شغل خوب در بيمارستان استخدامت ميکنم.</p>

<p>بياد داريد که گفتم در اصلي ساختمان قديم کلوپ در خيابان فيشر آباد قرار داشت و حالا شده بود وزارت سپاه پاسداران و وغيره .... دم در يکنفر از همين نگهبانان با تفنگ ژ-3 ايستاده بود . مطابق معمول خودشان با لحن پرخاشگرانه و دستوري پرسيد که چيه ؟ چيکار داري خواهر ؟ . چقدر از اين خواهر گفتن هاي اين موجودات متنفرم . هر گز نتوانستم به آن عادت کنم . همه زنان و دختران مردم را با اضافه کردن تيتر، خواهر خطاب ميکردند .ولي اصلآ رفتار و نگاهي برادرانه نداشتند! ميدانستم که بايد با کسي که داراي قدرتي است و در اينجا کار ميکند حرف بزنم . بنابراين فقط سعي کردم نقش خواهريک شهيد و يا بقول خيلي ها در آنزمان نقش يک آبجي کوماندو را به نحو احسن اجرا کنم و با گفتن اينکه "برادر بنده بايد گزارشي امنيتي را به برادر ارشد بدهم" وارد شدم. بعد از اينکه مرا به دو برادر ديگر پاس دادند و همه هم کنجکاو که من چه گزارش امنيتي دارم بالاخره مرا پيش برادر مهم تري که بايد گزارش امنيتي مرا بداند فرستادند. </p>

<p>بياد دارم که تمام سعي خود را کردم که عصباني نشوم و مهمتر از همه اينکه هرگز با لحن التماس آميز حرف نزنم . اينرا همين جا ميگويم در طول سالهائي که بعد از روي کار آمدن حکومت اسلامي در ايران زندگي کردم هرگز در هيچ زمان و شرايطي لحن ملتمسانه يا التماس آميزي نداشتم . هميشه معترض بودم ولي خوب آنروز ميبايست کارم را به انجام ميرساندم . بايد بگويم که درتمام آن سالها و بخاطر اينکه هرگز التماس نکردم وهميشه اعتراض کردم سختي هاي زيادي را بجان خريدم . </p>

<p>جناب برادر مسئول مهم بعد از اينکه با بي حوصله گي، که بيشتر نمايش آن بود تا خود بي حوصله گي ، به حرفهاي من گوش داد . اول حرفي که زد گفت " حاج خانوم شايد از آب گرمکن منزل خودته " . اصلا چه ربطي به حرف من و تعريفهاي من داشت که خلاصه و جمع و جور بود و توضيحات لازم فني!که سلطانمحمدي يادم داده بود و همه منطقي و قانع کننده.! دردسرتان ندهم برادر مسئول طوري جواب مرا ميداد که شانه از زير بار خالي کند. چندين بار هم مرا"حاج خانوم" خطاب کرد. گويا با تکرار آن سعي داشت بطريقي مرا آزار دهد. من ميدانستم که ايشان بخوبي ميداند که اسم من چيست و چکاره هستم. چون لابلاي حرفهايش اشاره اي به آن پوستر پشت پنجره کرد. با اين حالت که يعني از من ايرادي گرفته، من نگذاشتم ادامه بدهد و بلافاصله گفتم:":النظافه من الايمان"مگه نه برادر؟نگاهي معني دار کرد وگفت: بله همينطوره خواهر.چند لحظه اي سکوت بود و عاقبت اشاره به بيرون کرد که چند تاي ديگرشان دور هم جمع بودند و گفت: برادر فلاني را ميفرستد که اشکال را بر طرف کنند.</p>

<p> خوشحال بودم که قضيه را بطريقي در همان جلسه به نتيجه رسانده ام . ميدانستم که اين موجودات دوست دارند با کساني مثل من مرتب بحث کنند و تکرار ديدار کنند . خواستم خداحافظي کنم که با خنده اي موذيانه پرسيد:"راستي حاح خانوم هنوز همون نمايش روحوضيه رو دارين بازي ميکنين تو لاله زار؟"باز هم اين حاج خانوم گفتنش داغم کرد.خونسرد گفتم چند نفرين؟. گفت:"با خانوم بچه ها رو هم شيش نفر. يکيو ميفرستم دم منزل بيليتارو بگيره.".معطل نکردم گفتم: نه همين امروز ميذارم تو گيشه ي تاتر براي هر روزي که ميخواين. موقع بيرون آمدن گفتم "اي برادر محترم درضمن. ايکاش روزي برسد که منهم سعادت رفتن به مکه مقدس را پيدا کنم که واقعا حاجي خانم بشم و الا الان درست مثل اين است که من دکتر نشده شما مرتب منو خانم دکتر خطاب کنيد. تازه حاجي خانم شدن از دکتر شدن هم خيلي سخت تر است مگه نه؟؟ !". هيچ جوابي نداد.منهم راهي تاتر شدم.</p>

<p> غروب همانروز بليتها از گيشه گرفته شده بود!! وتا غروب فردا هم دود لوله ها بند آمد.<br />