در خانه ي ما به کوچه باريکي باز ميشد به پهناي يک اتومبيل و درازاي دو اتومبيل براي پارک کردن و بعد دروازه اي آهني که به کوچه ي شاهرود باز ميشد و صاحب ملک دست چپ هم همان صاحبخانه ي ما بود: حاج بختياري ، با فرزنداني چند که اسامي همه ي آنها با "شه" !! شروع ميشد. شهرام ، شهريار ، شهناز و...الي آخر. اين کوچه فقط به خيابان شاهرضا ( انقلاب ) راه داشت. درکنج چپ، ساختمان نوسازي بود که طبقه اول آن بانک تجارت ( يا صادرات ؟ ) و طبقات بالا در اختيار يک شرکت ژاپني معتبر بود . سرايدار اين ساختمان و مسئول پارکينک سيف الله بود که تقريبا از همه چيز خبردار ميشد و گاهي پيغامهاي خصوصي مرا هم ميگرفت. </p>
<p>از کوچه که بيرون مي آمديم سمت راست يک مشروب فروشي عمده بود و يک رستوران سر کوچه اي بن بست و بعد خيابان ويلا. ميدان فردوسي در سمت چپ قرار داشت. روبرو در کنار خيابان پارس که به چرچيل ميرسيد يک نانوائي بربري ويک ميخانه ي کوچک بود که پدر وپسري آنرا ميچرخاندند.آوانس نام پسر بود فکر ميکنم. اغلب بعد از تمرينها بچه هاي اداره ي تاتر را ميشد آنجا پيدا کرد که چتولي عرق! با پياله اي لوبيا ويا آبجويي با سوسيس ميزدند!! و سر نبش يک قصابي و نبش ديگرش آژانس هوائي و.... زياد به خاطر ندارم. (اين توضيحات مکاني را به خاطر تغييراتي که بعدا رخ داد ميدهم که درک آنرا آسانتر کند. آنجا در خيابان پارس دست چپ چند ساختمان پايينتر ، خانه ي دوم ما (بچه هاي عاشق تاتر) قرار داشت. اداره برنامه هاي تاتر . </p>
<p>بايد کمي به عقب برگردم . قبل از انقلاب شوم و زشت خميني. حدودا دوسالي بود که در سينما و تاتر بيکاري مشخصي به چشم ميخورد. من چند کار تلويزيوني داشتم ولي بقيه بچه ها تقريبا بيکار بودند . همگي به اداره سر ميزديم . اداره ي برنامه هاي تاتر ، اين خانه ي دوم !هم مثل اغلب اداره جات دولتي و تشکيلات رژيم گذشته زير بناي درستي نداشت . منظورم از نظر ضوابط لازم براي اداره ي يک تشکيلات دولتي است ، مثل کل مملکت که اشکالي اساسي داشت و گرنه به اين آساني نميتوانست بهم بريزد !! </p>
<p>اين ساختمان چهار طبقه بود و چهار گروه تاتري که تقريبا مستقل براي گروهشان برنامه ريزي ميکردند.عباس جوانمرد، علي نصيريان، جعفر والي و روانش شاد خليل موحد ديلمقاني و..... طبقه اول اطاق رئيس اداره و يک اتاق ديگر که کارمندان قسمت اداري اداره تاتر کارميکردند. در اين قسمت براي کارهاي اجرائي و مسائل مالي و بودجه هاي نمايشها و اجراي آنها در شهرستانها تعيين تکليف ميشد و مهم تر از همه حقوق کسانيکه در اين مجموعه کار ميکردند. و پشت آن اطاق هم آبدارخانه و دفتر(!) حسن .. که مسئوليت سرايداري را عهداه دار بود قرار داشت . دربان کس ديگري بود . </p>
<p>مسئول اصلي قسمت حسابداري آقاي صابر عناصري بود که خيلي زود فهميدم که قدرت اجرائي ايشان دست کمي از رئيس وقت آنزمان اداره ( عظمت ژانتي ) نداشت. از کارمندان دفتري فقط يکي دو نفر را بخاطر مي آورم . جواد خدادادي در بخش اداري و آقاي اصغر ريسه که دکورساز و نقاش و نجار بود . آقاي خداداي هر وقت که با من برخورد ميکرد از خودش حرف ميزد و اينکه چقدر به هنرپيشگي علاقه دارد و ... " استعداد زيادي دارم ولي به من امکان نميدهند ... " بهر حال سعي ميکردم احترامش را حفظ کنم و با اين حرف که تمرينم دير شده به گفتگو خاتمه دهم . </p>
<p>ولي آقاي عناصري موجود غريبي بود . تصويري که از او قبل از سفرم به امريکا داشتم ، مردي لاغر اندام ، خجالتي و بهر حال يک کارمند، اما پس از بازگشتم اولين چيزي که نظرم را گرفت اين بود که چقدر چاق شده و لپهايش گل انداخته بود. هميشه خوشحال و سرزنده مينمود، تاحدي که خنده او و جوک هايش گاهي زيادي بود و نشان از بي خيالي و بي دردي او ميداد . مدتي گذشت تا فهميدم که برادر ديگر عناصري (جابر عناصري!!) در وزارتخانه شغل مهمي دارد. وزارتخانه در ميدان بهارستان بود . فکر کنم معاون وزيري يا چيزي در اين رده بود . بهر حال مقام اين برادر به صابر عناصري قدرتي بيشتر داده بود . تمام مسائل مالي اداره ، حقوق هنرپيشه ها، پرداخت پاداشها ، بودجه هاي مربوط به اجراها در تاتر بيست و پنج شهريور ، بودجه هاي سفر ها به شهرستانها را و..... زير نظر داشت ، البته با مشورت رئيس وقت اداره آقاي ژانتي که واقعا خوش تيپ و خوش پوش و تحصيلکرده بود ولي ارتباطش با هنرهاي نمايشي را نميدانم !؟</p>
<p>حسن که مستخدم و سرايدار بود رابطه خاصي با قسمت اداري داشت . با ديدن او اولين حسي که به آدم دست ميداد صورت غير قابل اعتمادش بود با رفتاري مشکوک و نگاه هاي مرموز . او مستقيما زير نظر عناصري کارميکرد . باتاييد نظر آقاي عناصري (از نظر مالي!!) با بودجه اداره براي حسن موتور سيکلتي خريده بودند ، از همين موتورهاي گازي و بهانه هم اين بود که براي تسريع در کارها – يعني رفت و آمد بين وزارت خانه و اداره تاتر – لازم و واجب بوده است که در طول روز بتواند چند باري به وزارتخانه سر بزند و مدارک و نامه هاي لازم را بياورد و ببرد. </p>
<p>وقتي به ايام نوروز نزديک ميشديم ، حسن بيشتر از هميشه فعال بود . نه از نظر اداري ، منظورم اينست که مرتب سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي ميکرد و هم زمان آقاي عناصري هم روي تابلو اعلانات کاغذي ميچسباند که "هنرمندان عزيز هر کدام علاقه دارند به مستخدمين عيدي بدهند اسمشان را اينجا بنويسند "!! بنظر من کاري بسيار بي معني بود و در آن زورگوئي حقيرانه اي ميديدي که مثلا اگر اسمت را نمينوشتي آدم خوبي نبودي ! </p>
<p>جالب اينکه اين در حالي بود که خود بچه ها ، يعني همه ي ما منتظر عيدي و پاداش از طرف وزارتخانه بوديم در حاليکه حتا حقوق ماهيانه بدستمان نرسيده بود . و اين حقوق ماهيانه ، من بياد ندارم که هيچوقت به موقع پرداخت شده باشد و هميشه حداقل دو يا سه هفته با تاخير انجام ميشد . بعدها کاشف به عمل آمد که اين پول ها هر کجا هست بهر حال به آن بهره بانکي تعلق ميگيرد و اين با توجه به تعداد گروهها و تعداد اعضاي آنها رقم قابل توجهي بود . هر وقت هم اعتراضي بود کسي جواب نميداد و يا اينکه عناصري جداگانه در خلوت با بچه ها کنار مي آمد و مساعده اي ميداد و معمولا با آن صورت چاق و سرخ خنده اي تحويل ميداد و نصيحت ميکرد که" صبور باشيد". خود بنده چند بار براي پرداخت اجاره خانه ام تقاضاي مساعده کردم بخصوص در يکي دو سال قبل از سقوط شاه که تقريبا همه بيکار بوديم . </p>
<p>يکي از همين دفعاتي که حقوقها عقب افتاده بود در راهرو ديدمش و تا مطلب را طرح کردم مرا به دفترش دعوت کرد. بوي غذا مي آمد . بعد از گفتن يک جوک ترکي . گفتم عناصري جون من بايد برم سر تمرين و گرسنه هم هستم . نگاهي کرد و با لهجه ترکي گفت " خانيم تائيدي تو چرا درست و حسابي غذا نميخوري ؟ يه خورده چاق بشو " بعد دست مرا گرفت که " بيا تا بهت بگم " . مرا برد طرف ميز کارش ، نشست پشت آن . منهم ايستاده بودم که چي ميخواد بگه ؟؟ با کرکر خنده اي بي مزه نگاهي به در اطاق انداخت و در کشوي راست ميز را باز کرد و گفت ببين . نگاهي به داخل کشو کردم ، بجاي کاغذ و مدرک! چند ورق کاغذ روزنامه و زير آن هم يک تکه نان سنگک بود که وقتي آنرا برداشت زيرش چند سيخ کباب چنجه گرم که بخارش هم بالا ميزد هويدا شد !! حقيقت اينکه هم خنده ام گرفته بود و هم تعجب کرده بودم ، با دستهاي کپلش لقمه اي گرفت و داد دستم . گفت "بخور ، بخور تو بايد يه کمي چاق بشي" . چون واقعا گرسنه بودم خوردم و بسيار چسبيد . گرم هم بود . گفتم آقاي عناصري از کجا گرفتي هنوز گرمه ! از روي آتيش ورداشتي ؟ اين دور و بر اداره که کبابي نداريم ( البته يک جگرکي در ميدان فردوسي داشتيم که کارش را غروبها شروع ميکرد و منتقل را راه مي انداخت ولي حالا يازده صبح بود ) جناب عناصري لقمه گنده اي هم براي خودش گرفته بود و با خنده گفت " بعله اين کبابها هر روز بين ده و نيم تا يازده صبح بوسيله حسن خريداري ميشه و از کبابي کنار ساختمان وزارتخانه است" . تازه فهميدم که چرا با بودجه اداره تاتر براي حسن موتور سيکلت خريده اند . گفت " فقط اون کبابيه که گوشت گوسفند داره و کباب چنجه و نون سنگک تازه . بيشتر مشتريهاش هم از وزارتخونه هستن" . باز هم لطف کرد و لقمه ي ديگري گرفت و گفت" بخور بخور" و شروع کرد به گفتن يک جوک بي مزه ديگر که به بهانه تمرين تشکر کردم و رفتم بيرون . به هر حال هر کجا هست ممنون از آن دو لقمه هستم .... <br />
</p>]]>