هنوز روزهاي هرج و مرج بود وفعلآ ميشد بعضي کارها را انجام داد!! سينما مهتاب (خيابان پهلوي پايين تر از سه راه شاه) فيلم "فرياد زير آب" را دوباره اکران کرد و من و بهروز را براي شب گشايش دعوت کردند. رفتيم و ازدحام عجيبي بود.هنرمنداني چون داريوش ، وثوقي ، شهره و....بسياري ديگر همان اوايل از ايران رفته بودند.<br />
حالا مردم دلشان ميخواست هنرمندان مورد علاقه ي خود را که روي پرده ي سينما و صفحه ي کوچک تلويزيون ميديدند ، روي صحنه و از نزديک وبه صورت زنده تماشا کنند. من و بهروز براي اين منظور ايده آل بوديم. زوج هنري موفقي که هم محبوب بودند و هم سابقه ي پاکي داشتند.</p>
<p>در خيابان شاه آباد کاباره اي بود بنام "لوکولوکس" . صاحب اين مکان با کمک بقول معروف گردن کلفت هاي محل توانسته بود آنجا را از به آتش کشيده شدن و به غارت رفتن حفظ کند و خيلي زود تابلويش را عوض کند و نام "تاتر سعدي " را دوباره بر سر درآن بياويزد. جالب اينکه چندين دهه قبل آنجا تاتر بوده و همان تاتر سعدي معروف و محبوب مردم در زمان خودش !!. </p>
<p>از سوي صاحب آنجا آقاي نادر قانع به سراغ من و بهروز آمد و پيشنهاد کرد که متني بنام "فناشدگان" را روي صحنه ببريم .پس از صحبتهاي مقدماتي و شرايط انجام کار و توافق در مقدار دستمزد براي بستن قرارداد ، قرار شد به تاتر سعدي برويم . من اولين بار بود که به اين مکان پا ميگذاشتم ولي بهروز چندين بار به آنجا رفته بود ، چون تا نيمه هاي شب باز بود و طبيعتا ميشد مشروبي و غذائي خورد و برنامه اي هم بر صحنه ديد ! </p>
<p>در خيابان شاه آباد از اتومبيل که پياده شديم تا به آنطرف خيابان برويم چشمم به سردر سينما حافظ افتاد. دقيقا خاطرم نيست ولي فکر ميکنم اسمش را عوض نکرده بودند. حالا بجاي پوستر آخرين فيلم من که چند ماه پيش بر سر در اين سينما بود پوستر فيلمي هندي جانشين شده بود . آخرين فيلم من در ايران "ميراث من جنون " در شرايطي ساخته شد که فکر کنم بهتر است به نکاتي اشاره کنم .</p>
<p> چند ماهي از انقلاب شوم گذشته بود که آقاي مهدي فخيم زاده ، که از بازيگران خوب و موفق سينماي ايران بود و کارش را از تاتر شروع کرده بود و فارغ التحصيل دانشکده هنرهاي دراماتيک بود و چند تائي هم فيلم کارگرداني کرده بود ، تلفني تماس گرفت که ملاقاتي داشته باشيم تا ايشان راجع به کاري که در فکر ساختن آن هستند با من حرف بزنند. در ملاقاتمان آقاي فخيم زاده بازي در نقش اول "ميراث من جنون " را که خودش سناريوي آن را نوشته بود به من پيشنهاد کرد و گفت که رل مقابل مرا هم خودش بازي خواهد کرد و با تواضع گفت که کارگرداني و تهيه کنندگي را هم بر عهده خواهد گرفت. وقتي که سناريو را بدستم داد که بخوانم گفت : "خانم تائيدي ميدوني که من با نحوه کار شما و وسواس در انتخاب نقشهاتون آشنائي دارم و ميدونم که چقدر حساسيت در ارائه نقشي که بر عهده ميگيري داري ، به اين خاطر ميخوام خواهش کنم هر چه زودتر يعني همين فردا پس فردا سناريو رو بخون و به من جواب بده" . با آنکه خلاصه ي داستان را طبق معمول برايم گفته بود ، ميدانست که من بايد خط به خط سناريو را بخوانم و ادامه داد :" خانم فرزانه اگه ما اينکار رو تا چند هفته ديگه شروع نکنيم ، فکر نکنم ديگه فرصت ساختن چنين فيلمهائي بوجود بياد ، يعني خلاصه اينکه اگر قبول نکني شايد اصلا فيلم رو نسازم . وقتي سناريو را بخونين متوجه ميشين چرا اينو ميگم" . </p>
<p>همان روز اول و دوم سناريو را چند بار خوانده بودم و متوجه شدم که چرا بايد هر چه زودتر دست بکار شويم و طبيعتا جواب من به آقاي فخيم زاده مثبت بود. بازي شخصيت زن فيلم دقيقا در رده کارهاي من بود ، قدرت بازيگري حرفه اي و تسلط به نقش و اعتماد به نفس کامل را ميطلبيد. توضيح بيشتر نميدهم که زبانم لال صداي خودخواهي ندهد. </p>
<p>طبق رسم و رسوم متداول در سينما ، و اما نه در همه موارد و نه همي هنرپيشه ها ! قاعدتا قراردادي رسمي نوشته ميشد و نکات لازم و مدت زمان فيلمبرداري و تاريخ شروع و خاتمه آن ذکر ميشد و به امضاء دو طرف ميرسيد ( تهيه کننده و طرف مقابل ) و در ضمن اينکه اگر فيلم در تاريخ تعيين شده تمام نشود هنرپيشه فلان مبلغ اضافه بر دستمزدش دريافت ميکند و مهمتر از همه نوع قرار گرفتن اسم بازيگران در پوستر و آگهي هاي فيلم که بسيار نکته ي مهمي بود . تنها فيلمي که در زندگي بازي کرده ام و قرار داد را بدون ذکر مبلغ دستمزد ، مدت فيلمبرداري و نحوه قرار گرفتن نام در پوستر ، امضا کردم همين فيلم ميراث من جنون بود . اينجا لازم ميدانم ذکر کنم که آقاي فخيم زاده يکي از معدود هنرمنداني بود که واقعا حرفه اي رفتار ميکرد. نام من در پوستر و آگهي ها در رده اول نوشته شد ، دستمزد مناسبي دريافت کردم و حقا در تمام مدت فيلمبرداري احترام من حفظ شد و در کل منصفانه رفتار کرد. رضا بانکي فيلمبردار فيلم هم واقعا تصوير زيبائي در يک فيلم سياه و سفيد گرفت . او فيلمبردار بسيار خوبي بود و در فيلم فرياد زير آب هم با ما کا رکرد . زنده ياد رضا ميرلوحي هم اديت فيلم را انجام داد و در اغلب صحنه ها بخصوص دادگستري در صحنه حضور داشت . پي از اتمام فيلم به حرف آقاي فخيم زاده رسيدم که اگر آنزمان اين فيلم ساخته نميشد هيچوقت جلوي دوربين نميرفت. </p>
<p>در آن فضائي که معلوم نبود چه خواهد شد و تا حدودي بي ثبات نشان ميداد و به مرور ترسناک و ترسناکتر ميشد ، نگراني ما اين بود که هر چه زودتر بقول معروف کليد فيلم زده شود و به پايان برسد. زمان بهترين محک است . امروزه با تماشاي اين فيلم ميبينم که فخيم زاده چه به موقع اين کار را کرد و با تمام مشکلات جدي که هميشه حضور داشت فيلم را به پايان رساند. </p>
<p>داستان فيلم از شروع تا پايان سرشار از ماجراهاي پر از ترس و دلهره بود و د رعين حال شخصيت مرد فيلم تقريبا نمونه اي از طبقه مستضعف بود . اين نطر من است که پس ازانقلابي که ميتوانست به مسيري درست برود ، به بيراهه رفت و عقب افتادگي و جهل به ارمغان آورد و کشور زيباي ما را تبديل به سمبل و نماينده ي خشونت ، ترور ، خشکه مذهبي و عاشق مرگ در سطح جهان کرد . فيلم در زماني ساخته شد که رژيم خودکامه ي شاه سقوط کرده بود و رژيم جديدي که روي کار آمده بود و نشانه هاي ديکتاتوريش از همان ابتدا به چشم ميخورد و هرج و مرج و بي قانوني همه جا حکمفرما بود . نکته ي مهم ديگر که حجاب اسلامي بايد رعايت ميشد ولي هنوز کاملا اجباري نبود. ولي خب کاسه هاي داغ تر از آش ، براي آنکه از بعضي عقب نمانند ، عجله داشتند که حجاب در حجاب کنند که خداي ناکرده گردني ، بازوئي ، موئي و يا ...... چيزي ديده نشود که مردها دچار گرفتاري ميشوند و اسلام ناب لطمه ميخورد ! </p>
<p>چند اتفاق در طول فيلمبرداري پيش آمد که منحصر به فرد است. فخيم زاده در مقام کارگردان و تهيه کننده بسيار هوشمندانه رفتار کرد به گونه اي که هنگام نمايش دچار اشکال نشود. مثلا صحنه هائي که در کلانتري و در اتاق افسر نگهبان اتفاق ميافتاد بر خلاف هميشه بر ديوار پشت افسر نگهبان نه عکس شاه است و نه پوستر خميني و يا از نوشته "خدا ، شاه ، ميهن " اثري نبود . همه جا فقط يک ساعت به ديوار ميزدند . نه تاريخ و نه تقويم ! </p>
<p>در صحنه هاي دادگستري و سالن بزرگ آن که چندين سکانس اساسي در آن مکان فيلمبرداري ميشد دوربين فقط چند بار روي عکس و با مجسمه ي فرشته ي عدالت با چشمان بسته و ترازوي عدالت ! تاکيد ميکرد. </p>
<p>نکته ي ديگر که به جرات خود من و محبوبيتم در ميان مردم مربوط ميشد ، صحنه هاي خياباني بود مثل ايستگاه اتوبوس ، درون تاکسي بهمراه مسافران ديگر ، تقريبا من تنها کسي بودم که حجاب نداشتم و موهايم بر شانه هايم ريخته بود و با بقيه افرادي که در خيابان بودن جور در نمي آمد . به اين خاطر مثلا در صف اتوبوس از چند تا خانم خواهش کردم که حجاب خود را بردارند که تناسب حفظ شود. </p>
<p>آخري سکانس فيلم در بندر پهلوي سابق و بندر انزلي فعلي اتفاق ميافتاد. شب اولي را که د رهتل بوديم و با هموطنان مهربان بندر انزلي که با فيلم ما براي پيدا کردن محل هاي فيلم برداري همکاري ميکردند سر يک ميز شام نشسته بوديم و برنامه ريزي فردا را هم انجام ميداديم . يکي از جوانهاي با محبت کنارم نشست و گفت " درسته که مشروب گير نمياد ولي کنياک ساخت بندر خدمتتون ميارم که حتما بايد ميل کنين " . تشکر کردم و چون اصولا زياد اهل مشروب خوردن نيستم به احترام گيلاسي خوردم . جوانهاي مهرباني بودند. </p>
<p>جواني که مشروب تعارف کرده بود گفت " خانم تائيدي فردا صبح شما و افراد گروه را به جائي ميبرم که هرگز نديده ايد " و متوجه شدم که اشک در چشمانش نشست . ادامه داد ميدونين که ميخواستن اسم شهر ما رو از بندر پهلوي به بندر خميني تغيير بدن " سري تکان دادم و گفتم آره عزيزم ميدونم و همه ي مردم ايران ميدونند . گفت " ولي ميبينين که نتونستن و همون اسم قديم انزلي موند ولي نه به اين آسوني ، وقتي گفتند بندر خميني ، ما جوونهاي اين شهر در مخالفت تظاهرات مفصلي راه انداختيم ، چندين بار و چندين روز " و بعد با نگاهي عميق به چشمهاي من گفت :" ولي خانوم جان ببخشيدها ، خر زياده ! زياد " . با کنجکاوي و نه تعجب پرسيدم که چي شده خيلي دلت پره و گرفته ؟ ادامه داد :" بعله در يکي از اين روزهاي راه پيمائي و تظاهرات شديد که طرفداراي خميني متوجه شده بودند که در اقليت قرار دارن و تا چند روز ديگه رسما اعلام ميشه "بندر انزلي" نه بندر خميني ، با دلخوري و کنفي رفتن خونه هاشون ، ما هم خسته و کوفته رفتيم خونه هامون خوابيديم. طرفهاي ساعت دو يا سه صبح بود که در خانه ي ما رو کوبيدن و با فرياد که " بلند شو ، بلند شو بريم " . معلوم بود يه اتفاقي افتاده همه چوب و يا بيل بدست ( با خنده ) به طرف مرداب و اون منطقه شروع به دويدن کرديم ، اولين چيزي که از دور ديديم روشنائي زيادي بود و بعد شعله هاي آتش . من با تعجب نگاهش ميکردم و در ذهنم اينکه مرداب و جنگل ؟ آتش سوزي چرا ؟ . حالتم را فهميد ، خنده اي غمگين کرد و گفت :" آره خانوم جان حالت منهم مثل شما بود. آسمون روشن شده بود وقتي رسيديم. خيلي واضح بود . جنگل زيباي نزديک مرداب را طرفداراي خميني به اتش کشيده بودن ، يعني پاسداراي انقلاب اسلامي که به ما ميگفتن کفار کمونيست و شعار ميدادن. شعارها را برايم گفت که دقيقا به خاطر ندارم ولي مفهوم آن ضد کمونيست ها بود و يا نوکر هاي روس !!</p>
<p>فرداي آنروز اين جوان، گروه فيلمبرداري را به همان محل برد . نزديک مرداب زيباي بندر انزلي . صحنه ي خيلي عمگيني بود . مثل گورستان بود ، گورستان درختهائي که روزگاري محو زيبائيش ميشدي . درختهاي نيمه سوخته و تمام سوخته ، بلند و کوتاه ، جوان و پير . در حقيقت ذغالهائي که هنوز سرپا بودند. با خودم گفتم که حتما ريشه هاشون زنده اند ! . ايستاده بودم و خيره نگاه ميکردم که بخاطر يک اسم ، اين جنگل ، پرنده ها ، حيوانات ، موجودات ريز و درشت ..... مگر چه گناهي کرده بودند . بي اختيار اشکم ريخت . احساس کردم دستي روي شانه ام قرار گرفت . برگشتم ، همان جوان بود . ارام دستي به پشتم کشيد و گفت :" خانوم خواهش ميکنم اينقدر ناراحت نشين " . نگاهي به او کردم ، دستي به اشکهايم کشيدم و با نيم خنده اي گفتم ديشب راست ميگفتي ، آره خر زياده ! زياد !!. </p>
<p>سکانس آخر فيلم که بسيار پر هيجان و دلهره آور است را در همان جنگل سوخته فيلمبرداري کرديم. يکي از خاصيت هاي فيلم و تصوير در اين است که حقايق را ثبت ميکند و هرگز نميتوان آنرا پنهان کرد و هميشه چون نور آفتاب از لاي درزي يا سوراخي ميتابد ، روشن ميکند و باقي مياند. </p>
<p>فيلم ميراث من جنون بدون اخذ پروانه ي نمايش ( که البته اداره ي آن هم نبود که اين جواز را بدهد !!) به روي اکران رفت و بسيار با موفقيت روبرو شد. وقتي در همان سينما حافظ شاه آباد نمايش داده ميشد چند بار ديدم که براي خريد بليت مردم در صف ايستاده اند. همان طور که گفتم در طول فيلم هيچ جا حجابي بر سر نداشتم . دولت بي شکل و شمايل آن موقع و رژيم خيلي عصباني بودند و شانس آوردند ماه رمضان پيش آمد و به اين بهانه از سينماهاي تهران آنرا برداشتند . بعدها آقاي فخيم زاده خودش حلقه هاي فيلم را به شهرستانهاي ديگر ميبرد و در سينماهاي مختلف نشان ميداد و خوشبختانه هم اکنون روي نوار ويديو موجود است . </p>
<p>خيلي از هنرمندان ما در موارد بسياري اول و اولين هستند . بر خلاف آنها من بعنوان يک هنرمند در چند مورد "آخرين " هستم !! آخرين فيلمي که زني بدون حجاب در آن ايفاي نقش کرد . آخرين هنرپيشه زني که جايزه سپاس گرفت . آخرين هنرپيشه اي که تا جائيکه توانست زير بار حجاب اجباري نرفت و روي صحنه تا اواسط پنجاه و نه بي حجاب بازي کرد و چند کار را هم با حجابي که طرح خودم بود اجرا کردم . کلاهي که موهايم را پنهان ميکرد و شال گردني که گردن را بپوشاند تا به گفته ي رئيس مبارزه با منکرات آن زمان برادر بامداد ! مردهاي تماشاچي را حشري نکند !. در آينده به معرفي برادر بامداد ! هم خواهم پرداخت که به خون من تشنه بود چرا که هميشه جوابش را ميدادم . او معتقد بود "زن که اصلا نبايد حرف بزنه !" <br />