مرحله ي دور خواني تمرينها به کارگرداني محمد علي جعفري شروع شد. موضوع نمايشنامه به زمان جنگ فرانسه و اسپانيا مربوط ميشد. بازجويي فرانسوي ازانقلابيهاي اسپانيا بازجويي ميکرد و اين خط اصلي نمايشنامه بود، و بقول آن دوستان!خلقي بود.
در همان تمرينهاي رو خواني نقش من و منوچهر فريد (بازجو) و مهين شهابي از چند تا نقش اصلي مشخص شده بود. نقشهاي کوچکتر هم کم و بيش معلوم بود. جعفري هنگام تمرين دو سه نقش را ميخواند (اينکار در آغازتمرين هر کار نمايشي طبيعي بود ،تا آنکه کارگردان به فرا خور نقش و توانايي هنرپيشه، ديگر نقشهاي اصلي و فرعي را تعيين کند.) نا گفته نگذارم که اين نمايشنامه دردو دهه ي سي و چهل، يعني حتي قبل از وجود اداره هنرهاي دراماتيک و همين اداره ي برنامه هاي تاتر خودمان! چندين بار در لاله زار روي صحنه رفته بود، به اين دليل برخي از دوستان کاملآ با متن آشنايي داشتند. در طول تمرينها کسانيکه مثل من براي بار اول متن را بدست داشتند، سوالاتي ميکردند که طبيعتاً کارگردان جواب ميداد. در طول اين پرسش و پاسخها معلوم شد که اين کار نخستين بار حدود سي سال پيش، و دومين بار هيجده سال پيش روي صحنه بوده ودر آن اجراها آقاي جعفري نقش اول مرد را بازي ميکرده. بسيار خوب و ميگفتند خوب هم بازي کرده بود. خب تا اينجا اشکالي در کار نبود و من بعنوان بازيگر يکي از نقشهاي اصلي کنجکاو بودم چه کسي اينبار اين نقش را بازي خواهد کرد؟ در يکي از تمرينها، از جعفري اين سوال را کردم ، جعفري در کمال خودنمايي واضحي که بسيار نامطلوب بود گفت" خودم". من با اخلاقي که دارم پس از مکثي کوتاه گفتم درسته ولي فکر نميکنين ديگه الان اين نقش مثلآ به اکبر زنجانپور ميخوره؟! ( و واقعآ اعتقادم بود .هم سنش مناسب نقش بود و هم اينکه بازيگر خوبي بود) براي لحظاتي سکوت سنگيني بر فضاي تمرين افتاد،و کاملآ معلوم بود که ديگراني هم که در اين جلسه حضور داشتند مثل من فکر ميکردند ولي چرا حرف نميزدند ونظرشان را نميگفتند؟؟ نميدانم.
<p>با جعفري در دو نمايش "مطبخ- مرگ همسايه"، ونمايشنامه تلويزيوني"پيچ خطرناک" قبلآ کار کرده بودم وبا رک گويي من آشنا بود، ولي اينبار به او سنگين آمد وحتا براي لحظه اي فکر نکرد که من در جهت بهتر شدن کار اين پيشنهاد را کردم! و کينه ي مرا به دل گرفت که گرفت و در دوره ي کوتاهي که هنوز کارمند رسمي اداره بودم با چند تايي از همکاران قديم هم قدم شد که ريشه ي مرا بکند. (در زندگينامه ي مختصرم در اين سايت آمده است که در سال 59 حقوق و مزاياي اداري من قطع شد! بي هيچ دليل. وپس از دو سال دونده گي حکمي به امضاي حسن حبيبي به دستم دادند:" بدليل پيشبرد اهداف انقلاب، شما مازاد بر احتياج ميباشيد و...و... " که فکر نميکنم کسي معناي اين جمله را بفهمد حتا آنهايي که آنرا نوشته و زيرش نام و امضاي خود را گذاشته اند!! و چون در طول دوراني که استخدام بودم تمامي حق باز نشستگي و بيمه ي خود را پرداخت کرده ام،حتا طبق قانون استخدام کشوري جمهوري اسلامي، اين حقوق بايد به من بازگردانده شود.اگر کسي وکيلي ميشناسد که اين پرونده را تقبل کند،خواهش ميکنم به من اطلاع دهد.)
با مرورجلسات تمرين و اين اتفاقها با افکاري پريشان، از پياده رو خيابان پارس بطرف شاهرضا قدم ميزدم. بالاتر دست چپ بيمارستاني بود که آنهم به نظر بسته مي آمد .اصلآ مثل اين بود که قيافه ي ساختمانها هم عوض شده بود!! سر نبش خيابان پارس، قصابي محمد آقا باز بود و از پشت پنجره يک چيز توجهم را جلب کرد . جعبه اي مقوائي که آنرا با چسب و تکه هاي کاغذ مثلا لاک و مهر کرده بودند و روي آن نوشته شده بود " صندوق کمک به مسجد محل "!! سلام عليکي با محمد آقا کردم و با صداي بلند گفت خانم تائيدي ، مهين خانوم اينجا بود گوشت براتون دادم برد . با اشاره سر تشکر کردم رد شدم وبه سمت راست پيچيدم.
دست راست مغازه ي آوانس که تبديل به ساندويچ فروشي شده بود سوت و کور به نظر مي آمد ولي جلوي نانوائي بربري صف بود!! بقالي کوچک مش محرم بين نانوايي و قنادي بامداد قرارداشت، و من لااقل هفته اي يکبار به او سر ميزدم. من هميشه خريدهاي روزمره را از همان مغازه هاي کوچک اطراف ميکردم. اين کار را خيلي دوست داشتم، خودم را به مردم خيلي نزديکتر ميديدم، وهمينطور آنها. منظورم بقال،نانوا،قصاب،داروخانه چي ،جگرکي،و...و....به اين اخلاق و رفتار من احترام ميگذاشتند ،و اينرا بارها و بارها به خودم و پشت سرم گفته بودند.
آنروز هم سري به مغازه مش محرم زدم. مدتي بود که کره،شير و يا خامه ي پاستوريزه گير نمي آمد. وهر باراز مش محرم سوال ميکردم، پس از سلام و احوال و سوال راجع به فيلم يا نمايش جديد ميگفت: نه خانم جان ايشالا چند روزديگه،هر وقت اومد براتون ميذارم کنار. همينکه در را باز کردم گفت بيا تو بيا تو خانوم. و يک حالت يواشکي صحبت کردن بخودش گرفت و با خنده گفت: برات خامه کنار گذاشتم،خامه ي عددي.امروز صبح برام آوردن. گفتم:خامه ي عددي؟ عددي ديگه چيه؟؟. با خنده گفت:بعله خانوم خالصه،خالص. صد درجه هم از پاستوريزه و اين حرفا سالمتره. بعد از توي يخچال يک سطل کوچک پلاستيکي بيرون آورد و با يک ملاقه کوچک پلاستيکي،خامه را که مثل ماست سفت بود روي تکه اي کاغذ سفيد ريخت. نگاهي کرد و گفت:يکي ديگه بريزم؟.گفتم:آره بريز دستت درد نکنه،وقتي شما ميگي خوبه،خب خوبه ديگه مش محرم. ملاقه ي دوم را که ميريخت گفت: اين دومي رو مهمون مني خانوم. کاغذ را بست و توي پاکتي گذاشت و بدستم داد. پول را که روي پيشخوان ميگذاشتم با نگاهي گفت: ايشالا اداره ي شمارو که نبستن؟ گفتم: هنوز که نه! ولي اينروزا هيچي حساب کتاب نداره.خداحافظي کردم وموقع بيرون آمدن گفت: با هر کي هم کار داشته باشن، با شما يکي کاري نميتونن داشته باشن. تشکر کردم وخارج شدم. فهميدم که به خامه طبيعي ميگويند "عددي"!. آنروزها همه چيز کوپني و جيره بندي شده بودو تقريبآ همه چيز به سختي گير ميآمد. بعدها هم يکبار مهين خانم لطف کرده بود و براي من و بهروز تعدادي تخم مرغ هديه آورد که برايش از شمال آورده بودند. گفت:اينا تخم مرغ عدديه،يعني ماشيني نيست. فرزانه خانم ،به بهروز خان بگين حتمآ بخورن. مهين خانم واقعآ بهروز را دوست داشت،و محبتهاي او را ،مثل پيدا کردن کار براي شوهرش،و کارهاي ديگر او را هيچوقت فراموش نکرد.يادآوري اين خاطرات کوچک براي من مهم است،چرا که هميشه دوست داشتم با مردم وطنم، مردميکه مرا به شهرت و محبوبيت رسانده بودند از نزديک در تماس باشم. بعدها همين اخلاق باعث گرفتاريهاي زيادي برايم شد!! چند بار به جرم اينکه در صف نانوايي ايستاده، و مثل مردم عادي به انتظار بودم،مورد مواخذه قرار گرفتم. اين گروهها نامهاي زيادي داشتند:گشت ثاراله، گشت الزهرا، بسيج، کميته، و....و...و اعتراض آنها اين بود که چرا تظاهر ميکنم! و چرا مردم به دورم جمع ميشوند، و من به سوالهايشان پاسخ ميدهم!!
هنگامي که از خيابان رد ميشدم، بخاطر سرعت اتومبيلها روي سکوي ميان خيابان که نيمچه چمني داشت صبر کردم و براي عبور به سمت راست نگاه کردم. فردوسي در ميانه ميدان سرپا، رو به ميدان توپخانه ايستاده بود و شاهنامه اش در دست !
در و پنجره هاي شکسته مغازه عمده فروشي مشروب ،همه تخته کوبي شده بود و قفلهاي بزرگي به در آويزان بود.و صاحبش که پيرمردي ارمني بود ، آنسوتر با سيف الله مشغول صحبت بود . حتي از دور به نظر ميرسيد که پشتش خميده تر شده و چهره اش پيرتر .
ساختمان بانک سر جايش بود ،ولي با زخمها و شعارهائي زشت بر چهره وفقط يک چيز به سر کوچه اضافه شده بود و آن دکه ي کوچکي بود که کنار تير چراغ برق سيماني و سر نبش کوچه شاهرود گشايش يافته بود و مثلا آبميوه گيري بود . طرف از همان مستضعفين بود ودر همان بلبشوها، شبانه دکه را علم کرده بود . برقش را هم از همان بالاي تير و مجاني تامين ميکرد !!حق هم داشت خميني قول داده بود که برق و آب براي همه (يعني مستضعفين) مجاني خواهد شد!! اندازه ي اين دکه شايد هشتاد سانتيمتر در يک و نيم متر بود. گويا چون کارش غير قانوني بوده آمده بودند آنرا ببندند ولي با قبول همکاري با پاسداران اجازه گرفته بود بماند و سيف الله به من گفته بود که مراقب باشيد جاسوسي ميکند . زير نظر داشتن رفت و آمدهاي اتومبيلها و آدم ها کاري آسان و بسيار مهم براي گزارش به پاسداران بود .
آن شلوغيها که سينماها را به آتش کشيدند ، مشروب فروشيها را به غارت بردند ، غروبي بود که بخاطر سر و صداها با بهروز به سر کوچه رفتيم . شيشه هاي بانک را شکسته بودند و از طبقات بالا کاغذهاي اداري بود که مثل اعلاميه ها که از طياره پخش ميکردند، از طبقات بالا به پائين ميريخت. دستگاه هاي تلفن و تله تکس و .... به غارت برده ميشد . صحنه ي رقت انگيزتر، حمله اين گروه به آن مشروب فروشي عمده بود که انبارش در زير زمين قرار داشت . وقتي ما به سر کوچه رسيديم کنجي ايستاديم . در گوشه اي نه زياد روشن عده اي از زيرزمين با کارتنهاي سنگين مشروبات گران خارج ميشدند و به سمت راست مغازه ميپيچيدند و بعد به کوچه ي اول ميپيچيدند و غيبشان ميزد . ديگران هم بطريهاي مشروب را با شعارهائي که بخاطر ندارم زمين ميزدند و ميشکستند . آنقدر بطري شکسته بودند که از حاشيه خيابان جوئي از مشروب با کف آبجو براه افتاده بود و از روي شيشه خورده ها راهش را باز ميکرد .
هاي زرنگ فکر فرداي خود را کرده بودند و با اتومبيلهائي که در گوشه و کنار پارک کرده بودند آذوقه ماه هاي آينده را به خانه ميبردند . چند چهره آشنا هم بين آنها ديده ميشد . يکي از آنها برادر يکي از دوستان هنرمند ما بود . چشمکي زد بدين معني که بايد به اين کار تظاهر کند . ناگهان دو جوان من و بهروز را به هم نشان دادند . يکي از آنها سه چهار بطري بسيار زيبا ي چيني از ويسکيهاي بسيار قديمي ايرلند که بطريهايش واقعا ارزش داشت و با چيني به طرز زيبائي ساخته شده بود در دست يکراست امد به سراغ بهروز . يک بطري به رنگ سفيد که از هاله اي از رنگ آبي کم رنگ داشت و طرح هائي به رنگ آبي زيبا و لاک و مهري بر سر بطري داشت را به دست بهروز داد و فرياد کشيد "خوشگلاشو شوما بايد بشکونين " بطري در دست بهروز بود و تقريبا سکوتي افتاد . بهروز گفت "خب حالا چرا بطريهاي به اين خوشگلي رو ميشکونيد . خب خاليش کنيد . منکه نميشکونم " و اشاره به بطري خالي جاني واکري کرد که خب مثلا اونها عيب نداره . مثل اينکه تازه متوجه شده بودند . چند تائي را ديديم که لاک و مهر در بطري را باز ميکردند و مشروب را در جوي جاري ويسکي و ودکا بهمراه کف آبجو خالي ميکردند. هورا ميکشيدند و شعار ميدادند . مثل کابوس بود . من و بهروز (که با عصا راه ميرفت پس از تصادفي که چند ماه بستري بود ) به آرامي به سوي خانه رفتيم . حالتي بود که نميتوانستيم با هم صحبت کنيم. هنوز طبقه بالاي ما دراختيار شرکتي فرانسوي بود . به اين خاطر در اصلي ساختمان تا هنگام شب باز ميماند .
فردا مهين خانم کليد را به در انداخت و پس از سلام و احوال پرسي گفت " ديدين براتون چي آوردن ؟" . جعبه اي بود که درون آن چند بطري کنياک گران قيمت ، چند ويسکي و تکيلا بود و روي کارتنش نوشته بود " آقا بهروز دمت گرم " و بعد مهين خانم از اتفاقات عجيب بيرون تعريف کرد.
تصاوير با سرعت از جلوي چشمانم رد ميشد و مثل کابوس بود . پيرمرد ارمني نگاهي به من کرد و گفت ديدي خانم چه به روزم آوردن حالا من چطوري زندگي کنم . شبيه بهروز شده بود در صحنه ي آخر فناشدگان که پيرمردي شکست خورده بود . با خودم گفتم خب اينهم فنا شده . سيف الله هم سرش را تکان ميداد . گفتم اينطوري که نمي مونه مسيو نگران نباش . بطرف خانه راه افتادم و سيف الله هم با من تا نزديک خانه قدم زد و دوباره هشدار داد که مراقب صاحب دکه آبميوه گيري باشم (آنروز دکه اش بسته بود ) وارد ساختمان شدم و در راه پله ها صداي هرته کرته ي فاطمه بگوش ميرسيد . در آپارتمان باز بود ، وارد شدم . مهين خانم روي زمين نشسته بود و گوشتهائي را که خريده بود روي تخته اي خرد ميکرد و فاطمه هم مشغول گردگيري بود . سلامي و احوالي و مهين خانم گفت خانم بعد از اين وقتي گوشت ميخرم بايد به مسجد هم کمک کنيم . خنديدم و گفتم آره ديدم . فاطمه سر و کله اش پيدا شد و گويا داشته از ماجراي آخوندي که براي ارشاد به در منزل آنها رفته بود تعريف ميکرده . و گويا به مهين خانم گفته بود که چگونه ماجرا به حمام رفتن آخوندک در منزل فاطمه ختم شده بود . به آشپزخانه رفتم . از سوي همسايه ديوار به ديوار فقط سروصدا بگوش ميرسيد. از لاي پرده نگاه کردم . جوانهائي بودند که توپ بازي ميکردند.
به کارهاي روزمره سروساماني دادم و بعد به اتاق پشت که لباسها و کفشهايم آنجا نگهداري ميشد رفتم که دامني کاملا تا پاشنه پيدا کنم و بپوشم . فاطمه آمد و اشاره به يک جفت از کفشهايم کرد و گفت فرزانه خانوم شما که ديگه اينهارو نميپوشين ميدينش به من ؟ با خشگي نگاهي کردم و گفتم بردار اون کفشها هم مال تو . اونروزها هنوز فاطمه تصميم به سواد ياد گرفتن و عوض کردن رنگ موهايش نگرفته بود .
کيف دستيم را آماه کرده بودم تا بهروز بيايد تا با هم براي اجراي سانس اول فناشده گان به تاتر سعدي برويم . اجراها به مرور جا افتاده بود و مردم دهان به دهان تبليغ ميکردند. بهروز آمد و به تاتر رفتيم. اجراي اول بخوبي گذشت، وآنروز همه ي بچه ها راجع به رفتن من ونادر قانع به کميته اي که معلوم نبود چيست؟ و بليتهاي مجاني که بايد بدهيم حرف ميزدند و جوک ميگفتند.
بهروز از همان روز اول که قرارداد کار در تاتر سعدي را بستيم، نسبت به سرنوشت خواننده هايي که قبلآ در آنجا يا مکانهاي مشابه کار ميکردند وحالا بيکار شده بودند حساس بود، و به اين خاطر و به هر بهانه اي سعي ميکرد يادي از آنها بکند. در فناشده گان هم در صحنه اي که هر دو پير شده بوديم و در همان ميخانه ي معروف!! اتفاق ميافتاد، تصنيفي کوچه بازاري و معروف را زير لب زمزمه ميکرد:"طوطي جون نميري الهي،دوباره پر بگيري الهي...." و واقعآ مردم بقول معروف حال ميکردند. خواننده اين ترانه خانم پروا بود،و آهنگ محبوب ديگري هم بنام "شاپرک" داشت که در ميان مردم خيلي گل کرده بود.
آنشب سانس دوم بيش از حد شلوغ بود و به وضوح عده اي در انتهاي سالن سر پا ايستاده بودند. پس از پايان نمايش اول خبر آورده بودند که پروا آمده و در رديف اول نشسته است.آنشب بهروز آهنگ طوطي جون را با حال ديگري خواند،و طولاني تر از شبها ي ديگر!.نمايش تمام شد،مردم کف ميزدند و ابراز احساسات ميکردند.خانم پروا که اشک در چشمانش نشسته بود سبد گل زيبايي را به دست ما داد، وهمه احساساتي شده بوديم.تلخي ملاقات صبح ما با حاج آقاي کميته با اين اتفاق به شيريني تبديل شد،و با سبد گل به سوي خانه رفتيم.