فراموش کردم توضيح بدهم که ضلع جنوبي زمين تنيس سابق!!و پارکينگ فعلي و پايگاه پرچم آخوندي!حدوداَ دو تا سه مترپايين تر از پنجره آشپزخانه پيشتر رفته بود، وهنوز خالي وخاکي و دست نخورده بود ، تا اينکه فعاليتهاي آباداني آغاز، و بناي ساختماني آجري ريخته شد. اينها را از پنجره اطاق جانبي ميشد ديد. پرده را که پس ميزدم بايد پنجره را هم باز ميکردم تا ببينم در آن قسمت چه ميگذرد؟ چون تمامي پنجره اين اطاق را پوستر يکي از فيلمهاي من پوشانده بود. بخاطر جنگ و بمباران ها که نوري به بيرون نتابد!. چيزي که از آن زاويه معلوم بود، پي ريزي چند اطاق براي سکونت پاسدارانِ!! پاسدار انقلا ب اسلامي بود. <br />
<br />
پس از تمام کردن سقف وگذاشتن پنجره ها و...و.. متوجه شديم که اينجا خوابگاه است ودر مدت يکهفته، ده روز اطاقها تمام شد ودر کنارش آشپزخانه و حتمآ مستراح!!هم ساختند . با رفت و آمد شخصي پوشها به اين مقر جديد که داخل ميشدند وبا لباس پاسداري خارج ميشدند ، روشن بود که حدودا ده- پانزده نفري در اين محل زندگي ميکنند!!يعني خوردن وخوابيدن وزندگي کردن،خب چه ميشه کرد؟ اگر فقط زندگي بکنند و بگذارند که مردم ديگه هم به زندگي ادامه بدهند. چه اشکالي داره؟!يعني ميشه؟ با صداي بلند فکر ميکنم:"مار از پونه بدش مياد ، در خونه ش سبز ميشه". حضور اين جوانها در همسايگي، فضايي مرموز،مشکوک و عجيب بوجود آورده بود.گاهي از درز پرده آشپزخانه نگاه ميکردم ميديدم به اين پنجره ها اشاره ميکنند! و من از خنده بعضي و چهره عصباني برخي ديگر چيزي دستگيرم نميشد. ولي گاهي فاطمه و يا مهين خانم فالگوش مي ايستادند و به من گزارش ميدادند که خالي از تفريح نبود.</p>
<p> من در دوراني که خيلي کار در دست داشتم، از صبح تا دير وقت شب يا در استوديوهاي تلويزيون يا جلوي دوربين يا روي صحنه و يا مشغول تمرين بودم و بهر حال احتياج به کمک داشتم که دستي به سر و روي خانه بکشد. فاطمه تقريبا هر روز ميآمد و مهين خانم هفته اي يکي دو بار. يادش به خير" دوُسه " ، پيرزن مهاجر روس، چقدر مهربان بود. او سالها بود که به خانه ي بهروز و خانه ي من براي گردگيري و.... ميآمد ولي شبها را دوست داشت در اطاقک اجاره اي خودش بخوابد. آن خانه چون متعلق به هموطني کليمي بود مصادره شد!! و مستاجرين آن بي خانمان شدند."دوُسه"را گم کرديم. گويا رفته بود به شهرستان. شوهر مهين خانم هنرمند بود و ازکارش در صنايع دستي ايران اخراج شده بود. بي هيچ دليلي!! ولي فاطمه رفتارش تغيير کرده بود!گاهي با قصه هاي ساختگي دليل ميآورد که چرا فلان روز نيامده و يا بهمان کار را انجام نداده.</p>
<p> شبها هنگام آژير خطر و خاموشي بمباران به ما بيشتر از بقيه سخت ميگذشت. حتا اگر يک کبريت روشن ميشد! فرياد برادرهاي پاسدار همسايه به هوا ميرفت"خواهر خاموشش کن"!!در اين شرايط همانطور که مردم به خانه ها ميخزيدند ، موشکا هم با ترسي که از صداي ضد هواييها داشت ترجيح ميداد کمتر بيرون برود و در محدوده خانه شبگردي کند. متوجه شديم در تاريکي اين سو و آن سو ميدود و حسابي مشغول است! بعضي صبحها خودش را به پر و پاي من و بهروز ميماليد و توجه ميخواست. بعله، کارش شده بود شکار سوسک ،سوسکهاي بزرگ، که ما تا بحال در آن حوالي نديده بوديم! گاهي سه چهار جسد زير پنجه هايش داشت. مثل اينکه موش شکار کرده باشد . به چشم من زل ميزد و منتظر جايزه اش ميماند. باور ميکنيد که جايزه اين ببر سياه کوچک من چي بود؟ يک عدد پسته خندان خام بي نمک، و با چه مهارتي آنرا مغز ميکرد.ميخورد.....و منتظر پسته دوم!!</p>
<p> يکي از همين شبها بعد از آژير خطر .از نيمه شب گذشته بود.زنگ خانه به صدا در آمد.آنروزها همه وحشت داشتند در خانه شان را بروي کسي باز کنند. رفتم در اصلي را باز کردم. فکر ميکنم پنج يا شش نفر با اسلحه "ژ3" بودند. دو تايشان پايين ماندند و چهارتاي ديگر ريختند توي آپارتمان. دو نفر يکراست رفتند به همان اطاق جانبي!اينجا انباشته بود از لباسهاي تاتر وفيلم که از ميله هاي موازي هم آويخته شده بود. يکيشان رفت وپرده را پس زد که پوستر من با موهاي بلند نمايان شد. رگهاي گردنش باد کرده بود و تقريبآ با فرياد گفت :خواهر ميدوني چه معصيتي داره؟ برادرا نمازشون باطل ميشه نزديک بود پوستر را پاره کند ، به هر حال تا آنجا که ممکن بود از پاره شدن آن جلوگيري کردم و قول دادم که پنجره را با کاغذ فويل ( آلومينيومي ) بپوشانم ، که پوشاندم . حالت دو تا از اين براد رها که داشتند به اتاق اصلي و نزديک اتاق خواب سرک ميکشيدند به من ثابت کرد که فقط کنجکاويشان آنها را به اينجا کشانده و چون بهانه ي ديگري هم نداشتند ، رفتند . تازه فهميديم وقتي که پرده باز است و چراغ اتاق روشن ميشود چهره من با موهاي بلند بور از آن سو يعني از زمين تنيس سابق به وضوح ديده ميشود که هيچيک از ما متوجه اين نکته نشده بوديم !! <br />
چند ماهي پس از اجراي يک نمايش در سال پنجاه و هشت در تاتر سعدي (کاباره لوکولوکس سابق-شاه آباد-) من و بهروز در تاتر پارس لاله زارشروع به کار کرديم. وهنوز هيچکدام از ما ممنوع الچهره!!يعني ممنوع الکار ، و ممنوع الخروج و يعني ممنوع الهمه چيز نشده بوديم!! .( روزي سه سانس تاتر بازي کردن !! که خود ماجرائي گفتني است و به موقع به آن ميرسيم )</p>
<p> مطابق معمول، صبح که از خواب بلند ميشدم يکراست بطرف آشپزخانه ميرفتم تا براي درست کردن قهوه و يا چاي کتري را آب کنم تا من و بهروز به موقع بتوانيم به تاتر پارس در لاله زار برسيم .هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که بوي شديد نفت و دودهِ نفت را چنان شديد حس کردم که در چند ثانيه نفسم بند آمد. لحظه اي مکث کردم . نکند هنوز خواب هستم ؟ نه بيدارم! . چون پرده ها بسته بود چراغ را روشن کردم . تازه متوجه شدم که بوي شديد دودهِ نفت از چيست . در اين لحظه بود که چشمم به کف آشپزخانه افتاد ولي من کف آشپزخانه و موزائيک کف را نمي ديدم . حتي پاهاي خودم را تا کمي بالاتر از مچ پايم نميديم . بوي دوده شديد بود و نفس تنگ . بايد هواي تازه داشت. بطرف پنجره آشپزخانه رفتم که پرده را باز کنم و بعد پنچره آنرا. وقتي که قدم اول را برداشتم واضح ديدم که دوده سنگين نفت به ارتفاع دو وجب کامل و شايد هم بيشترتمام سطح کف آشپزخانه را گرفته . وقتي قدم اول را برداشتم دود کمي تکان خورد و کمي از هم پاشيد ! با باز کردن پنجره و پردهِ آن نور تابيد و بطور کامل اين دودهِ نفت را که بخاطر چرب بودن سنگين تر هم بود به وضوح ديدم که اصلا خيال ندارد تکان بخورد و از در و پنجره بيرون برود. </p>
<p>دراين لحظه بي اختيار خنده ام گرفت . بياد فيلمهاي هندي که در دوران بسيار جواني ديده بودم افتادم . صحنه هاي رقص و آواز آنرا بياد مي آوردم ولي از دودهاي رنگي و از موزيک پر سر و صداي هندي و صداي فواره آب که هميشه در اين صحنه ها برقرار بود خبري نبود. فقط بوي نفت بود و دودهِ نفت . براستي نميدانستم عصباني هستم ؟ حيرت زده هستم ؟ و اينکه چه بايد بکنم ؟</p>
<p> سلطانمحمدي را خبر کردم . آهنگر و لوله کش ( تعمير کننده دئوترم قديمي اي که هميشه با دودکش آن مشکل داشتيم) سالها بود براي ما کارميکرد. جوانمرد و دل پاک بود. مسلمان بود . به دين و مذهب خود احترام ميگذاشت ولي مرتب به ملا و آخوند جماعت فحش ميداد و نفرين ميکرد و نسبت به من و بهروز وفادار مانده بود . پنج الي شش سالي بود که هر وقت به او احتياج داشتيم خبرش ميکرديم . هميشه هم از ما راضي بود. بعد از انقلاب هر وقت خواستم آمد و هميشه تقاضاي دستمزد کمتري ميکرد و با خنده ميگفت "خانم جان شما خيلي به ما رسانده اي ، حالا هم هر چقدر ميتوني بده" ... </p>
<p>بله ميگفتم . سلطانمحمدي آمد. ماجراي دودهِ نفت يکي دو روزي ادامه داشت تا اينکه او آنرا برايم افشا کرد که اين دوده سنگين نفت از کجاست؟! . حالا ديگه همه جا پر از دود بود و سوسک . فکر ميکنم خيلي از ما تهران نشين ها بياد داريم که در همان اوائل پيروزي انقلاب اسلامي وسائل بهداشتي سخت پيدا ميشد. در اينجا من فقط به پيف پاف اشاره ميکنم که براي مگس و اين سوسک هاي بزرگ واقعا لازم بود.دوست جوانمرد ما ماجرا را برايم افشا کرد. همانگونه که گروه هاي اقليت ،اکثريت ، مجاهدين خلق و گروه هاي تازه از تخم سر در آورده بر در و ديوارهاي خيابانها و کوچه پسکوچه هاي تهران ، با قوطي هاي رنگ اسپري بسيار بد خط مينوشتند که فلان و بهمان را افشا بايد کرد ! حالا هم ماجراي دود و سوسکهاي زيادي و مزاحم آپارتمان ما افشا شد.... </p>
<p>قضيه اينگونه بود که به دليل اينکه اطاقهاي خوابگاه بدون در نظر گرفتن اصول اوليه ساخته شده بود که راه حلي براي خروج دود اجاق و يا بخاري آقايان پاسدارِ پاسدارِ انقلاب پيش بيني کرده باشند ، لوله هاي بخاري و ديگر وسائل پخت و پز خود را ناشيانه در ديوار مشترک ساختمان بغلي که طبقه دوم آن ما زندگي ميکرديم کار گذاشته بودند. بدليل پخت و پز زياد و تميز نکردن محل زندگي خود!، دود سياه و سوسکها را براي همسايه بخت برگشته اي مثل بنده و بهروز فرستادند. </p>
<p>يادمه که سلطانمحمدي طبق قرار صبح زود آمد و در زير گنجه روشوئي آشپزخانه را باز کرد و ما بوضوح ديديم که چگونه دود غليظي مار پيچ مانند از اطراف لوله هاي آب روشوئي که در ديوار کار گذاشته شده از هر سوراخي که ما نميديديم و احيانا ميديديم بيرون مي آمد و چون سنگين بود آرام به سطح زمين مينشست و اين ماجرا هر شب تا صبح ادامه داشت و دودش به کف آشپزخانه ما و بالاخره چشم ما ميرفت . و بدنبال آن سوراخ کف آشپزخانه ما را نشان داد که چگونه بخاطر بوي دود و نفت، سوسکها از بچه گرفته تا بزرگ همه فاميل از کف سوراخ آشپزخانه ما بيرون مي آيند و در طول شب تا صبح که ما خواب هستيم اين ماجرا ادامه دارد و بدين طريق بود که خانه ما روز به روز پر از سوسکهاي توليد همسايه ديوار به ديوار و جديد ما ميشد !! و کار ببر سياه کوچک ما سخت شد و تعداد شکارهايش با سرعت بالا ميرفت واقعا که اگر قرار بود چيزي افشا شود همين ها بود که سلطانمحمدي براي ما افشا کرد. . صورتش را بياد مي آورم که داره به بهروز ميگه " آقا بهروز ، دود و آب هر طوري شده راه خودشو پيدا ميکنه ، ولي سوسکها رو چي بگم" ( اشاره به خوابگاه ميکند ) و ميخندد. بهروز هم ميخندد ...... <br />