هشتمین روز هفته

دوست من، این «مرخصی اجباری» خیلی طولانی شد! دلایلش هم روشن است، به قول بهروز به‌نژاد «زندگی در غربت غم خاص خودش را دارد» آدمی آنچنان از همه چیز دل‌زده و خسته می‌شود که دیگر حوصله هیچ کاری برایش نمی‌ماند.
اتفاقی که باعث شد دوباره سلام کنم، محبت هم‌وطنی جوان در ایران بود که پس از خواندن مطالبی در سایت من فهمیده بود که من به دنبال کپی اولین فیلم سینمایی خودم «هشتمین روز هفته» هستم.
در لابلای ایمیل هایی که همیشه همراه با مهر و محبت و گاهی هم به همراه انتقاد بدستم میرسد، چند ماه پیش به ایمیلی برخوردم با امضای «مهدی از تهران» که گفته بود « …در سایت شما خواندم که بدنبال اولین فیلم سینمایی خودتان هستید من چند روز پیش یک کپی از فیلم هشتمین روز هفته را بدست آوردم و میتوانم برایتان بفرستم.»
باورم نمی شد که حقیقت دارد. جوابی با تشکر فرستادم و گفتم که باورم نمیشود. و این جوان که در زمان ساختن این فیلم حتی به دنیا نیامده بود! در جواب چند عکس از صحنه های مختلف فیلم برایم فرستاد که قبول کردم راست می گوید. چون این روزها دروغگویی تقریبا پایه اصلی زندگی بسیاری از ایرانیان است !! مشکل میتوانستم باور کنم که راست می گوید .
تماسها برقرار شد و پس از چند هفته توانستیم ترتیبی بدهیم که یک کپی دی وی دی از طرف «مهدی» بدست یکی از بستگان یکی از دوستهای من که راهی اروپا بود برساند، چنین هم شد و این دوست جوان شبانه کپی فیلم را با تاکسی بدست مسافر راهی اروپا رساند .
این شاید یکی از زیباترین اتفافاتی بود که از طریق سایت من برایم رخ داد و من پس از سی و چندسال که به دنبال این فیلم بودم آنرا بدست آوردم .
فیلم در اصل رنگی است ولی کپی آن تقریبا سیاه و سفید نشان میدهد.
از دوست نادیده «مهدی» از صمیم قلب تشکر میکنم که به خواسته یکی از هنرمندان وطنش چنین اهمیت داد و مرا خوشحال کرد. و حالا من این خوشحالی را با تو دوست عزیزم میخواهم قسمت کنم و «هشتمین روز هفته» را در سایت خودم به نمایش میگذارم.
هشتمین روز هفته نخستین فیلم سینمایی من است به کارگردانی زنده یاد «حسین رجاییان» و به خاطر بازی در این فیلم جایزه سپاس بهترین بازیگر زن در سال ۱۳۵۲ نصیبم شد و به همراه آن دیپلم افتخار منتقدین سینما برای بازی در فیلم «خاک» به کارگردانی «مسعود کیمیایی». (۱۳۵۲ آخرین سال فعالیت جوایز سپاس بود!! به بخش‌« من آخرین هستم» در سفر با باد در سایت من مراجعه کنید).
من بیش از چهار سال بود که در امریکا زندگی میکردم ( ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۳) و زمانی که در لس آنجلس بودم با «حسین رجاییان» که فارغ التحصیل دانشگاه «یو سی ال ای» در رشته سینما بود آشنا شدم و او پیشنهاد بازی در این فیلم را به من داد و من به همین دلیل پس از نزدیک به پنج سال زندگی در امریکا به ایران برگشتم.
قبل از آن من فقط در تاترهای صحنه و تاترهای زنده ی تلویزیونی بازی کرده بودم و تجربه بازی در سینما را نداشتم.
در همین سایت اطلاعات مختصری راجع به دوران فعالیت هنری من در قبل از سفر به امریکا موجود است. حدودا ۷ سال بعنوان بازیگر در «اداره هنرهای دراماتیک» به سرپرستی زنده یاد «دکتر مهدی فروغ» فعال بودم که واقعا خدمات با ارزشی به دنیای نمایشی ایران کرد، و همیشه باید از کارهایش قدردانی کرد. در آن دوره بود که هنرمندان بسیار با ارزشی به دنیای نمایش ایران وارد شدند که همگی نتیجه زحمات دکتر فروع بود . بسیاری از آنها هنوز زنده هستند و مشغول خدمت !! و برخی پراکنده در سراسر جهان و نه مشغول خدمت!!.
فیلم هشتمین روز هفته با سرمایه بستگان نزدیک حسین رجاییان ساخته شد، و اختیار پخش فیلم در دست کارگردان بود. رجاییان در سال ۱۳۵۸ به دلیل ابتلا به بیماری سرطان فوت کرد که غم از دست دادن او همیشه با من است.
پخش فیلم از طریق استودیو میثاقیه بود و پس از درگذشت حسین این فیلم یتیم ماند (واقعا لغت یتیم لغتی بجاست) از این فیلم خبری نداشتم تا چند سال پس از روی کار آمدن حکومت اسلامی که شنیدم چند بار در کالیفرنیا و بخصوص در شهر لس آنجلس به نمایش گذاشته شده و تماشاچیان بسیار از آن استقبال کردند. طبیعتا خیالم راحت بود که حداقل یک کپی قابل نمایش در لس آنجلس موجود است و میدانستم که آقای «منصور زنگنه» و «محمود رجائیان» تهیه کنندگان فیلم هم آنجا زندگی میکنند. سالها تلاش کردم که بتوانم لااقل یکبار دیگر اولین فیلم سینمایی خودم را ببینم ولی هر چه بیشتر تلاش کردم کمتر به نتیجه رسیدم .
چند ماه پیش با زحمت زیاد دستیار کارگردان را در شمال کالیفرنیا پیدا کردم و او گفت که اختیار پخش این فیلم در دست اوست و هیچ امکان ندارد که من یک کپی داشته باشم چون با یک کمپانی امریکایی مشغول ترمیم کپی لطمه خورده فیلم هستند که خرج زیادی هم دارد و دارند آنرا فریم به فریم تبدیل میکنند !! و پس از چند مکالمه تلفنی بالاخره ایشان محبت کردند و گفتند که فقط میتواند حدود ۱۰ دقیقه مونتاژ شده از فیلم را به صورت سیاه و سفید برایم بفرستد و من باید تعهد بدهم که جایی نشان داده نشود !! خیلی غمگین شدم و با خود گفتم ایکاش که این تماس را نگرفته بودم.
بگذریم، اینجاست که دلم شاد میشود که میبینم جوانی ۲۷ ساله که مادرش از هم نسلان من بوده از لابلای جملات من این نیاز روحی مرا حس کرده و اینچنین با محبت با من رفتار میکند. باز هم تکرارمیکنم که هیچگاه لطف «مهدی» را در زندگی فراموش نخواهم کرد.
در طول این «مرخصی اجباری» ایمیل های زیادی به دستم رسیده و همینطور در اظهار نظرها از من پرسیده اند که چرا بخش «سفر با باد» را نمی نویسم و چرا از دیگر کارهایم عکسی به گالری اضافه نمیکنم .
به قول معروف،‌ « هشتمین روز هفته » را به فال نیک میگیرم و قول میدهم که نوشتن در سفر با باد را ادامه بدهم که نسل جوان ایران چه در داخل و چه در غربت با تجربه های هنری من و هنرمندان هم دوره ام بیشتر آشنا شوند و همینطور قول میدهم که به مجموعه عکسها در گالری اضافه کنم.
یکی از غم های بزرگ زندگی من این است که از ده ها نمایش تلویزیونی که در دوران فعالیت چند ساله ام (۱۹۷۲ تا ۱۹۷۹) پس از بازگشت به ایران ضبط کرده ام هیچ یک در دست نیست ولی میدانم که هنوز چندتایی از آنها در آرشیو تلویزیون موجود است . شایداین شانس را داشته باشم که بعضی از آنها را دوباره ببینم.
دوست من هر کجای این جهان که هستی برایت روزگاری خوش آرزو میکنم و امیدوارم که شاهد آزادی مردم ایران باشیم.