نوروزت شاد باد،دوست من

از همان دوران کودکی، از شنیدن و گفتن “عید شما مبارک” خوشم میآمد.بوی بهار را در خاطرم زنده میکند،و خاطرات شیرین ایام عید،تعطیلات مدرسه،سیزده بدر و…….ولی اینروزها اصرار دارم بگویم “نوروزت شاد”،این از زمانیست که اعراب دوباره به ایرانِ عزیزمان حمله کردند ، در بهمن ماه1357.

قبل از هر چیز باید بگویم که چقدر خوشحا لم از اینکه مطلبی راجع به فنی زاده نوشتم.خوشحا ل تر شدم هنگامیکه نظرات بسیار با ارزشی از سوی شما دریافت کردم،و همینطور تعداد زیادی “ایمیل”،که از کار من قدردانی شده بود.ای کاش بتوانم کمی از خاطرات زیادی که با او در سفرهای تاتری به شهرستانها داشتیم بنویسم. از همان دوران کودکی، از شنیدن و گفتن “عید شما مبارک” خوشم میآمد.بوی بهار را در خاطرم زنده میکند،و خاطرات شیرین ایام عید،تعطیلات مدرسه،سیزده بدر و…….ولی اینروزها اصرار دارم بگویم “نوروزت شاد”،این از زمانیست که اعراب دوباره به ایرانِ عزیزمان حمله کردند ، در بهمن ماه1357. نوروز در غربت،حال و هوای دیگری دارد.ما ایرانیها که در سراسر جهان و در کشورهای مختلف،با شرایط جغرافیائی متفاوت پراکنده هستیم،در کشوری آتش چهارشنبه سوری را زیر ریزش برف روشن میکنیم،در جای دیگر سال را در نیمه های شب تحویل میکنیم،در حالیکه در ایران به هنگام روز بوده !!و یا روز سیزده را در کنج آپارتمانی کوچک میگذرانیم،و بجای اینکه سبزه را به آب رود بسپاریم،لبه ی پنجره میگذاریم……………. با اینحال هنوز آداب و سنن ایرانی را با تمام دشواریها حفظ کرده ایم،و به اجرای آن وفادار مانده ایم. فکر میکنم همه ی آواره ها،پناهنده ها،مهاجرین،تبعیدیان در چند سال اول زندگیشان دور از وطن،تجربیات مشابهی دارند.همه با سماجت اصرار دارند به هر شکلی شده مراسم و سنن ایرانی را اجرا کنند،از شب یلدا گرفته،تا جشن مهرگان و…و….ما هنرمندان هم در در محدوده کاریمان تلاش خود را کرده ایم. نوروز 1367 ،دومین نوروزی بود که ما درلندن بودیم،و هنوز هیچ فعالیت تاتری ایرانی انجام نداده بودیم.ازحدود یکسال قبل از آن،بهروز آغاز به نوشتن برنامه ای مخصوص نوروز کرده بود،که شامل دو قطعه نمایشی،و موسیقی محلی و موزیک پاپ،باشرکت چند گروه بود.در نمایش اول،بهروز در نقش حاجی فیروز بود،و من هم در نقش هنرپیشه ای که در راه فرار از ایران مرده است !!ولی با وساطت عزرائیل فعلآ در دفتر خداوند مشغول به کار است !.حاجی فیروز به دفتر خداوندگار جهان رفته،و از روزگار و جنگ و زندگی در غربت شکایت دارد،و طلب کمک میکند.سکرتر دفتر مخصوص خدا،همان هنرپیشه ی از دنیا رفته است.وچون خداوند خواب است !! فقط مشاورش حاجی فیروز را میپذیرد و خلاصه حاجی فیروز نا امید از درگاه خدا و دست خالی به زمین باز میگردد،و فقط توانسته آن هنرپیشه را برای همکاری در اجرای برنامه نوروز،از مشاور خدا برای چند روزی قرض بگیرد و….الی آخر… این برنامه با همکاری یکی از کانونهای ایرانی،که از سوی دولت انگلیس برای حفظ فرهنگ و رسیدگی به کار پناهندگان،حمایت مالی میشود به روی صحنه رفت.آنروزها رگ غیرت افراد سیاسی با هر تلنگری باد میکرد ! و یا اگر مثلآ چپی بودند،هنرمندی هم که با آنها فقط یکبار کار کرده،در همان رده قرار میگرفت،و یا مثلآ اگر سلطنت طلب بودند،آن لقب را به دُمش میبستند. چون این اولین برنامه ما بود،از ابتدا مشخص بود که از آن استقبال زیادی بشود.به این خاطر کانون مربوطه سعی کرده بود سالنی با ظرفیت زیاد اجاره کند که جوابگو باشد.در شب اجرا ازدحام بیش از حد بود،به حدی که نه تنها صندلیها همه پُر بود،تماشاچیان روی پله ها،و کنار دیوارهای سالن و بالکن نشسته و ایستاده بودند.در خیابان و مقابل درِ ورودی بیش از چند صد نفر،با پلاکاردهای مختلف در دست،شعارهای چپی و راستی و ……میدادند،که ما بعدآ متوجه شدیم که اصلآ ربطی به ما نداشته،و اختلاف بین گروههای چپ با چپ،راست با چپ،راست و چپ با مجاهد و…و… بوده،ولی این دوستان از فعالیت عوامل سفارت و حزب الهی ها برای برهم ریختن آنشب غافل شده بودند!! ما از صبح آنجا بودیم،و مشغول تنظیم وسائل صحنه،چیدن دکور،و تنظیم نور ودستگاههای صوتی بودیم.سالن مربوطه بسیار بزرگ بود با سقفی بلند،وفقط برای اجتماعات و سخنرانیها مناسب بود،نه برای اجرای تاتر.بهروز(در مقام کارگردان برنامه)از ابتدا متوجه این مشکل بود،واز چند هفته پیش از اجرا،لیست وسائل مورد نیاز صحنه را به مسئولین کانون و مسئول صدا داده بود،که در میان آنها تقاضای چهار میکرفونِ سینه(بی سیم)کرده بود وتاکید کرده بود که اجرای نمایش بدون این میکرفونها امکان ندارد. بخاطر ازدحام بیش ازحد در جلوی سالن،یکساعت قبل از آغاز برنامه مردم را به داخل راه داده بودند،و درهای ورودی را از داخل قفل کرده بودند!و ما هنوز روی صحنه و پشت صحنه مشغول کارهای ناتمام بودیم.بهروز هم مرتب در حال سرو کلّه زدن با افرادی بود که قرار بود برنامه اجرا کنند،و واقعآ کار او دشوارترین و پر مسئولیت ترین بود.آنشب بیش ازبیست نفر باید روی صحنه میرفتند ،با سازهای گوناگون و سلیقه های مختلف ! بهروز مرتب از مسئول صدا میخواست که بیاید و میکرفونهای سینه را وصل کند،و جوابی نمیگرفت !!حدودآ 45 دقیقه به اجرا،شخص مسئول آمد و خیلی خونسرد به بهروز گفت “اون میکرفونهای سینه نشد آقا،به این آسونیا گیر نمیاد.حالا نمیشه با همین میکرفونای سیم دارکارتونو رابندازین آقا؟”عصبانیتِ شدید را به راحتی میشد در چهره بهروز دید،ولی جوابی نداد و پشت صحنه رفت.بعدها متوجه شدیم چون اجاره اش بیشتر از میکرفون معمولی بوده،بدون مشورت با کارگردان از لیست حذف کرده اند!!! این اولین ضربه ی آنشب بود.</p> <p>ضربه ی دوم اما ،کمتر از نیمساعت به اجرا وارد شد.ناگهان متوجه شدیم در بخش ورودی،توی سالن و پشت صحنه،همه جا پر از مامورین پلیس است و شروع به بازرسی محل کرده اند !!بله به اداره پلیس محل تلفن شده بود که در این سالن بمب کار گذاشته اند و جان صدها نفر در خطر است.پلیس انگلیس طبق قانون،وظیفه اش بود که فورآ سالن را خالی کند. از خیابان هم صداهای درهمی به گوش میرسید،که شعارهای مختلف میدادند.تنها خوش شانسی ما این بود که بلیتها همه فروش رفته بود،وگرنه داخل سالن میآمدند و فریادهایشان را آنجا میزدند ! پشت صحنه،بهروز در حال سیاه کردن صورتش بود که برای اجرای نقش حاجی فیروز آماده شود،و هنوز نیمی از صورتش رنگ نشده بود!!رفتیم سراغش و خبر حضور پلیس را دادیم.سرش را تکان داد . گفت “میدونستم،اون نامردها که ساکت نمی شینن اونم شب نوروز”.افسر پلیس گفته بود که باید مسئول برنامه را به بیند.پلیس با دیدن صورت نیمه سیاه رنگ شده بهروز کمی جا خورد،و نمیدانست ماجرا چیست؟و ازدحام بیرون چیست؟و بلافاصله گفت “متاسفم،ولی هرچه زودتر باید همه اینجارو ترک کنید”.بهروز از افسر پلیس و یکی از همکارانش خواست که به حرفها و توضیحات او گوش بدهند،و بعد تصمیم بگیرند.که موثر افتاد.توضیح داد که این تلفن فقط برای برهم زدن امشب بوده،و اشاره به رژیم اسلامی،فرار هزاران هزار ایرانی از دست رژیم ملاها که هر روز صورت میگیرد واینکه عوامل سفارت سعی دارد جلوی هرگونه فعالیتی را که بر علیه آنهاست بگیرد.و دیگر اینکه امروز از صبح فقط ما و گروه ما در این سالن بوده اند،و کس دیگری نمیتوانسته به اینجا وارد شود.بهروز گفت حتا ما هم اگر بخواهیم،تماشاچیها سالن را ترک نخواهند کرد. دو مامور پلیس با تعجب نگاهی به هم کردند،و بهروز برای اثبات حرفش با همان سر و وضع و قیافه روی صحنه رفت،و از لای پرده سرش را بیرون کرد،مردم که فهمیده بودند شرایط عادی نیست،به محض دیدن او شروع به کف زدن کردند و صوت میکشیدند.پس از آنکه کمی آدام گرفتند،بهروز ماجرا را گفت،و اینکه پلیس میخواهد بداند که آیا شما سالن رو ترک میکنید یا میمونید؟همه ی مردم با فریاد چند بار تکرار کردند:”میمونیم،میمونیم….” چون همه با این شگرد حزب الهی ها آشنا بودند.بهروز با خوشحالی آمد و به پلیسها گفت”دیدین؟شنیدین؟”.پلیسها گفتند نه و قبول نکردند،گفتند به انگلیسی هم باید بگویید تا ما هم بفهمیم !!اینبار بهروز از من خواست که این کار را انجام بدهم،رفتم جلوی صحنه.در میان کف زدنها و هورا کشیدنها صدای من به سختی به هم میرسید،و باز هم همه یک صدا گفتند میمونیم. پشت صحنه،موقعیکه افسر پلیس با بهروز دست میداد و خداحافظی میکرد گفت”من نمیدونم چی بگم؟ولی شما واقعآ دیوانه اید”. و رفتند.نه ما دیوانه نبودیم،ما مردمی بودیم که براحتی وطنمان را،به همراه آداب و سنن ما از ما گرفته بودند.ما مردمی بودیم که میخواستیم در غربت، نوروز را گرامی بداریم و….و آنها نمیدانستند که ما حتا زیر ریزش بمبهای هواپیماهای عراقی همین کار را کرده بودیم. در تاتر “پارس”لاله زار،(فکر میکنم اوائل بهار 1360 بود)در میانه های اجرای یکی از نمایشها،که ساعت از 9 شب گذشته بود،و سالن طبق معمول پر،که ناگهان آژیر قرمز کشیده شد،و خاموشی اعلام کردند،ما با آنکه ژنراتور برق داشتیم ولی در این مواقع اجازه استفاده نداشتیم.قبلآ پیش آمده بود که هنگام روز،و با رفتن برق و نبودن گازوئیل برای ژنراتور!!از چراغهای زنبوری پایه دار و دستی برای ادامه اجرا استفاده کرده بودیم(در یادداشتهائی که به کارمان در لاله زار مربوط میشود،راجع به این ماجراها خواهم نوشت.)آنشب اما همه چیز فرق داشت،مردم واقعآ از جنگ و رفتار ملاّها،به ستوه آمده بودند،و بسیاری مردم هنگام بمباران حتا شهر را ترک نمیکردند و میماندند!!.مثل خود من که گاهی به پشت بام میرفتم و در لابلای صدای شلیک ضد هوائیها و آژیر قرمز،رو به آسمان فریاد میزدم:یکی از اون بمبهاتو بریز روی سرِ من….و از این حرکت من تنها کانی که عصبانی میشدند،اهالیِ “همسایه دیوار به دیوار”بودند. در تاتر پارس،معمولآ وقتی چنین اتفاقی میافتاد،برنامه را متوقف میکردیم و مدیر تاتر ته بلیتها را امضاء میکرد،و تماشاچیها میتوانستند برای اجرائی دیگر بیایند.ولی آنشب فضای سالن فرق داشت،میشنیدیم که مردم زمزمه میکنند که”حالا آژیر قرمزه که باشه،خاموشیه که باشه،ما میخوایم تاتر به بینیم”و اینگونه حرفها.در اینگونه مواقع بهروز بود که جلوی صحنه میرفت و با مردم صحبت میکرد.اینبار هم رفت،و گفت” میدونین که خاموشیه و باید بریم،حالا میل شماست”،که همه باهم و به فریاد گفتند “میمونیم،میمونیم”.بلافاصله چراغهای زنبوری پایه بلند،در دو سوی صحنه گذاشته شد و دو نفر از بچه های خوب قسمت فنی تاتر با چراغ زنبوری های دستی،به دنبال هنرپیشه ها حرکت میکردند و به صورت ما نور میدادند.گاهی جمله هایمان را تکرار میکردیم،چون در لابلای صدای ضد هوائی ها فهمیده نمیشد.فکر میکنم این یکی از زیباترین و عجیب ترین خاطرات من است. در موارد خاموشی به مردم میگفتند که حتا در خیابان سیگار هم نکشند،چون خلبانهای صدام میبینند!!پس از پایان اجرا،به همراه عده ای از تماشاچیها که معمولآ برای دیدن ما به انتظار میماندند،از تاتر بیرون آمدیم،تک و توک اتومبیلهائی با چراغهای خاموش در حرکت بودند.و ما نیز به آرامی با اتومبیلهای چراغ خاموش به سوی خانه هایمان رفتیم. و آنشب در لندن،که نه آژیر قرمز بود و نه خاموشی !!شبیه همان اتفاق افتاد،وهمان روحیه و علاقه را از سوی مردم دیدیم.برنامه ها یکی پس از دیگری اجرا شد،وهنگام اجرای نمایشها به دلیل آنکه صدا به همه نمیرسید،مجبور میشدیم از میکرفونهای سیم دار استفاده کنیم،که تماشاچیها لا اقل مسیر داستان را بفهمند!!و آن هم یکی از عجیبترین تجربه های ما روی صحنه بود ،که باید در تاریخ ثبت شود.البته بعنوان کاری غیر عادی !!! در انتهای برنامه آنشب،همه ی هنرمندانی که آنشب روی صحنه بودند،با هم به صحنه آمدیم و ترانه معروف “عارف قزوینی” را به اتفاق خواندیم،و مردم هم به مرور با ما خواندند: “همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح…… ملت ار بداند ثمر آزادی را بر کَنَد زِ بُن ریشه ی استبدادی را” و در نوروز بی بهار لندن راهی لانه هایمان شدیم!! هر سال سبزه ی هفت سین را خودم سبز میکردم،و همیشه خوب بود،ولی امسال عمل نیامد و خراب شد.شاید گندمش کهنه بوده!!به هر حال از یکی از همین مغازه های با سلیقه خریداری کردم،و حالا سفره کوچک هفت سین ما تکمیل است.ابتدای حرفهایم گفتم که نوروز در غربت حال و هوای دیگری دارد،همه چیز در غربت با واقعیتش متفاوت است،و به آسانی قابل وصف نیست. در انتها، با آرزوی سالی سرشار از سلامتی،پیشگفتار کتاب “در سفر”،اثر جاودانیِ نویسنده صاحب سبک و ارزشمندمان “مهشید امیر شاهی”را(با اجازه خودش)،در زیر میآورم که زیباترین و واقعی ترین توصیف از حس غربت است که تا به حال خوانده ام.امیدوارم شما هم شانس خواندن کتابهای ایشان را داشته باشید. ای کاش… ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها (در جعبه های خاک) یک روزمی توانست همراه خوییشتن ببرد هرکجا که خواست در روشنای باران، درآفتاب پاک* هرنوبهار،دورازوطنی که دردلم جا دارد ودرهیچ جعبه ای نمی گنجد، بیش ازهر چیزبه یاد رنگا رنگی بنفشه ها ی حاشیه باغچه ها هستم وبیاد زلالی رنگ خوشه های اقا قیا ویاس های بنفش که ازلبه دیوار به کوچه سرریز می شد،به یاد رنگ جسور بوته های ارغوان وشاخه های یا س زرد که درکنار هم به شعله های آتش می ما نست،به یاد لطا فت رنگ شکوفه های سفید وصورتی درختان میوه که هم شرم داشت وهم غرور،به یاد طبق های پونه های ترد سبزو پیازچه های نازک سفید وتربچه های نقلی سرخ که فروشند گان دوره گرد چون گل وبه رنگ پرچم ایران می آراستند، پف نم آبی به آن می زدند وبا صدای رسا خریداران را جلب می کردند. در هرنوروز در تبعید، به یاد عطر گلهای این فصل و ویژه سرزمینم هستم، به یاد بوی پا رچه نوی لباس وچرم تازه کفش، به یاد رایحه خوش شیرینی های خانه پزبه یاد شمیم بهار شمیران که مجموعه ای بود ازهمه این عطرها.در آغاز بهارودراین شهرغریب به یاد سنت های آشنا هستم ،به یاد رفت وآمدها، عیدی دادن ها وگرفتن ها ، چای خوردن ها وصد سال به این سال ها گفتن ها. درآغازبهار هرسال سراغ نوروزهای کودکیم را می گیرم.برای دیدو بازدید هایی که درآن زمان دلتنگی می آورد دلتنگم.هوس نان برنجی قزوین را دارم که در گذشته نمی خوردم.می خواهم همان کفشی را بپوشم که مختصری پا رامی زدوهمان لباس شق ورقی راکه یقه اش گردن رامی آزرد. هوای سفره هفت سینی را دارم که سیب سرخش، برخلاف روایت افسانه ها،در لحظه تحویل سال در ظرف آب نمی چرخید ..اما برخاک خودم گسترده بود. دراین فکرم که دراینجا با همه وسعتش چرا فضایی نیست که بتوان درآن بوته های چهارشنبه سوری راروشن کرد؟ دراینجا با همه سر سبزیش چرا دو تک درخت یافت نمی شود که بتوان با طنابی ،تابی برآن بست؟ دراینجا با همه نهرهای خروشانش چرا جوبیاری نیست که بتوان سبزه گندم را به جریانش سپرد؟ فکرمیکنم چون نوروز، این روز صلح، این روزمهر، روزعطر،روزنور، روزگل، روزخاطرات خوش کودکی،روز طلوع شباب طبیعت را فقط میتوان در سرزمین ایران جشن گرفت. چون این جشن ایرانیان ایرانی ترین جشن ها ست. با این حال هر سال وهرکجا نوروز را زشت است اگر که من یارقدیم وهمدم همساغر سحر- درکوچه های خامش وخلوت نجویمش یا باجام شعر خویش خوش آمد نگویمش.* *محمد رضا شفیعی کدکنی