فناشدگان بخش یک

براي بستن قرار داد اجراي نمايشنامه ي فناشده گان که برداشتي آزاد بود از متني روسي به تاتر سعدي رفتيم . آقائي به نام نظام پناهي طرف قرارداد ما بود و آقاي ديگري که متاسفانه نامش بخاطرم نيست با او شراکت داشت. قراردادها نوشته و امضاء شد. توافق شد که نام آقاي نادر قانع بعنوان نويسنده و کارگردان در آگهي ها و پوسترها ذکر شود. هنرپيشه هاي ديگر هم قرار شد از همان بچه هاي آنجا باشند . بهروز مجبور شد چند روزي را به دوباره نويسي متن و روان شدن ديالوگها صرف کند . تمرينها آغاز شد و نقشهاي اصلي و فرعي شروع به خواندن رلهاي خود کرديم . بهروز عملا کار کارگرداني را بر عهده گرفته بود و نادر قانع هم با کمال ميل به اين کار راضي بود و هميشه ساکت در گوشه اي مي نشست چون کار اينگونه بهتر پيش ميرفت و يکدست ميشد . </p>

داستان از آغاز زندگي مشترک زوجي جوان شروع ميشد و تا روزگار پيري و پايان عمر آنها ادامه داشت. قبل از آنکه کار روي صحنه برود براي همه روشن بود که با استقبال روبرو ميشود . سوژه مردم پسند بود ، بخصوص براي تماشاچيان باصطلاح کارهاي لاله زاري. و حضور من و بهروز بر صحنه اي که قبلا کاباره بود اين را تضمين ميکرد . آغاز کا رما در تاتر سعدي حسادت موجودات عقده اي را که حالا با تشکيل کميته ها و گروه هاي مختلف و زير عنوان نامهاي عجيب صاحب قدرتي شده بودند ؛ شعله ور کرده بود و همه اين را حس ميکرديم . </p>

<p>هر دو سانس فناشده گان هر شب پيش فروش ميشد و اغلب شبها تعدادي از تماشاچيها که براي سانس اول در صف بودند ، بليط سانس دوم که بين ساعت هشت تا هشت و نيم شروع ميشد بدست مي آوردند. با کمک دو نفر بنامهاي مسيح شاه آبادي و احمد انصاري امنيت کافي براي گرداندن چنين مکاني چه در پشت صحنه و چه بر صحنه و محوطه ي ورودي تاتر برقرار شده بود. به هر حال اين دو از بچه هاي همان محل بودند و کميته چي ها و پاسدارها و.... هم از بچه هاي همان محله ها ، به اين خاطر تمرينها به راحتي پيش رفت تا به اجرا رسيديم . </p>

<p>هنوز حجاب اسلامي و روپوش اجباري نشده بود ! ولي من طبق عادت و اخلاقي که داشتم هميشه لباس منا سب مي پوشيدم . اغلب شلوار و بلوز و اگر هم دامن بود حتما زير زانو بود. تابستان بود و هوا گرم . آنروز قبل از آنکه لباس نمايش را به تن کنم بلوز، دامني بر تن داشتم و با کفش راحتي که کمي پاشنه داشت ، همين . من خودم آگاه بودم که مثلا به اداره تاتر يا سالن بيست و پنج شهريور نميروم و اينجا محيطي کاملا متفاوت است ، از اين رو حتي لباس پوشيده تر تن ميکردم . </p>

<p>سومين يا چهارمين روز اجرا بود ، بهروز به نژاد روي صحنه بود. توضيحاتي به هنرپيشگان فناشده گان براي اصلاح حرکتهايشان ميداد و نادر قانع هم در سالن نظارت ميکرد. اين نمايش سه دکور داشت ، خانه اي مجلل ، يک ميخانه و صحنه ديگر گورستان . معمولا دکورها طوري بسته ميشد که تا حد امکان تغيير آنها وقت چنداني نگيرد. بخصوص با در نظر گرفتن اجراي نمايش ديگري که قبل از کار اصلي روي صحنه ميرفت و با دکور مختصرتر. در اصل تماشاچي با يک بليط دو نمايش ميديد.</p>

"نمايش اول را همان برو بچه هائي که قبلا به نحوي در کار کاباره بودند اجرا ميکردند. مثلا خانم ناديا که رقص عربي ميکرد و گاهي هم در فيملهاي فارسي نقشي ميگرفت و بقيه هم از هنرپيشگان نقشهاي کوتاه فيلمها و يا تاترهاي لاله زار بودند . سعي ما اين بود که با رفتن ما به تاتر سعدي نه تنها کسي بيکار نشود بلکه تا حد امکان براي ديگران هم کار توليد کنيم که اين روش را تا زمانيکه در تاتر پارس لاله زار مشغول بوديم ادامه داديم. </p>

<p>دکوري که بر صحنه بود همان ميخانه بود و چند ميز و تعدادي صندلي و طبيعتا پيشخواني بود که پشت آن در قفسه ها بطريهاي مختلف مشروب و ليوان و ... گذاشته شده بود. ودکا ، ويسکي ، شراب ، آبجو. همگي يا با آب و يا با چائي و يا شربت آلبالو و ... پر بود . </p>

<p>وقتي نور صحنه روشن است هنرپيشه ها بيش از چند رديف اول را نمي بينند و تمامي سالن تقريبا از روي صحنه تاريک ديده ميشود . با سرو صدائي که از در ورودي به سالن تماشاچي شنيده شد بهروز چند بار تذکر داد که ساکت باشيد. ولي صداها بيشتر شد و چند نفر اسلحه بدست تقريبا به زور وارد شدند که احمد انصاري ( که ورزشکار بود و هيکل بزرگي هم داشت) ديگر مانعشان نشد و آنها آمدند و با حرفهائي که زير لب زمزمه ميکردند " ديگه انقلاب اسلامي شده .... خجالت داره ... کفره و ... " دو تايشان بر روي صحنه رفتند و يکي از آنها با حالتي که بزرگترين محموله ي قاچاق را کشف کرده. يک بطر ويسکي را برداشت ( صد درصد مطمئن بود که مدرک جرمي گرفته که کار همه ما ساخته است ).و آنرا جلوي پيشخوان گذاشت و بعد يک بطر ديگر و برادري را صدا کرد که بيايد و کمک کند که همه ي بطريها را بعنوان مشروب الکلي ضبط کنند . </p>

<p>نادر قانع گفت "برادر من اقلا درشو بازکن ببين توش چيه بعد به ما اتهام بزن" . دو نفر بطريها را يکي يکي باز کردند . چائي و شربت و آب و .... نتيجه معلوم بود . پس از معاينه ي همه آنها و بو کردن ليوانها ، خب بايد چکار ميکردند ، دست خالي که نميتوانستند برگردند. آن که روي صحنه بود آمد رفت به انتهاي سالن پيش دو برادر مسلح ديگر و پس از چند لحظه اي برگشت و گفت ما بايد خانم تائيدي رو با خودمون ببريم کميته . حاج آقا با ايشون کار دارن . </p>

<p>سکوتي افتاد . اجراي ما دو ساعت ديگر بود و تا نيم ساعت ديگر گروه اول کارش را شروع ميکرد و تماشاچيها هم در بيرون ازدحام کرده بودند . احمد انصاري آهسته به من و بهروز گفت که هيچکدوم از بچه هاي اينجا نيستند وگرنه جرات اين کار رو نداشتند . و درست ميگفت چون اين اسلحه به دستها اغلب از خلافکارها و يا زندانيان گذشته بودند. نادر قانع پس از گفتگويي طولاني با يکي از جوانهاي اسلحه بدست که به نظر سرگروه مي آمد . رو به بقيه و با صداي بلند قول داد که "فردا من خودم همراه خانم تائيدي ميآيم هر جا که شما بگيد و اگر نيامدم فردا شب بيائيد و در اينجا رو ببنديد" . با دخالت احمد انصاري هم آتش آنها فرونشست و قرارداد را طرفين قبول کردند . دوستان هم آنها را تا دم در و بيرون در راهنمائي کردند . </p>

<p>پس از آنکه رفتند ، حالت عجيبي بوجود آمده بود . نگاه هاي به هم و سرتکان دادنها و سکوت ... يکي از بچه ها که با ما همبازي بود خواست حال و هوا را عوض کند يکي از بطريها را برداشت و گفت " اما عجب کنف شدنها !" و همه خنديديم . به اطاق خودم رفتم بهروز کنجي نشسته بود و سرش پائين بود و سيگار ميکشيد. قانع هم در زد و آمد و نشست . <br />
اولين باري بود که برايم پيش مي آمد که مرا ميخواهند به کميته ببرند !! اصلا کميته چيست و کارش کدام است ؟ با صلاح و مشورت با همه بهتر ديديم که صبوري کنيم و عاقلانه رفتار کنيم و بهتر که فقط من و آقاي قانع برويم چون خيلي واضح بود که اين افراد مزاحم و عقده اي و مسلح به اسلحه گرم !! منتظر بهانه اي هستند که جلوي کار ما را بگيرند . اجراي آنشب تمام شد و تماشاچيها بدون آنکه بدانند ما در چه حالي هستيم راهي خانه هايشان شدند . </p>

<p>فردا صبح زود آقاي قانع آمد در منزل من که به کميته مربوطه برويم . ( آنروزها بهروز هنوز در خانه اجاره اي خودش د رنياوران زندگي ميکرد ) قانع گفت زياد دور نيست و قدم زنان بسوي آدرس داده شده رفتيم . از خيابان پارس و از جلوي اداره تاتر ( خانه دوم ) رد شديم ، پيچيديم به خيابان چرچيل . آنطرف تر از سفارت روس خانه اي قديمي قرار داشت که فقط با ديدن دو سه تا اسلحه بدست که کاپشن ارتشي به تن داشتند و گپ ميزدند و سيگار ميکشيدند فهميديم که کميته آنجاست ! چون تابلوئي و يا نوشته اي بر سر در آن نبود . خانه اي قديمي و زيبا که توسط اين اراذل غصب شده بود و معلوم نبود قبلا متعلق به کي بوده ؟ <br />
وارد اتاق بزرگي شديم ، آقاي رئيس کميته يعني آنکه حاج آقا صدايش ميکردند پس از پشت و رو کردن چند برگ کاغذ بر روي ميز شروع به سخنراني کرد . واقعا خود ش هم نميدانست چه ميخواهد بگويد . قانع بعنوان کارگردان که نامش روي پوستر ها بود و مسئوليت داشت ( و نه صاحب تاتر سعدي !!) گفت " آخه حاج آقا منظور شما چيه ؟ چي ميخوايد بگيد ؟ .. " و سعي ميکرد بسيار مودب باشد . منهم نشسته بودم و هيچ نميگفتم . حاج آقا پس از نيم ساعتي سخنراني که مرا ياد کلاسهاي شرعيات و تعليمات ديني مي انداخت که در دوره ي دبستان ميخواندم ، اعتراضش را در دو مرحله عنوان کرد . يک اينکه گزارش داده اند که خانم تائيدي جوراب به پا نداشته و دوم اينکه پاشنه کفشش بلند بوده . فراموش نکنيد که الان رژيم اسلامي سر کار است و نبايد با پاي لخت به تاتر و سر تمرين برويد بخصوص در کنار نامحرمها !! ( ظاهرا از بالا تنه ي من نتوانسته بود ايرادي بگيرد! ) قانع که کمي خيالش راحت شده بود روي صندلي جابجا شد و گفت "حاج آقا ديگه تکرار نميشه قول ميدم . چون هوا گرم بوده اينطوري شده" . وقتي ديدم به من ذ ل زده گفتم "بله حاج آقا تکرار نميشه ، هوا گرم بود" . </p>

<p>قانع که کمي خيالش راحت شده بود روي صندلي جابجا شد و گفت "حاج آقا ما خودمون در خدمتيم . اين نمايش خيلي اخلاقيه و راجع به خانواده هاست و اينکه چطوري زندگي يک خانواده به هم ميريزه و مشروب خوردن چقدر بده و ...." حاجي نگاهي کرد و گفت "بسيار خوب ، به هر حال ما هم اينجا برادراني داريم که بد نيست اين کارهاي خانوادگي رو ببينند" . قانع نگاهي به من کرد و گفت "حاج آقا اگر اجازه بدين ما چهار پنج تا ،يا هر چند تا که احتياج هست براي برادرا تو گيشه ميذاريم ، شما خودتون هم بفرمائين با منزل جمعا چند نفرين و کي تشريف ميارين که براتون بليت بگذاريم" . اين پيشنهاد اثرش را کرد . <br />
از آنجا آمده بوديم بيرون و در پياده روي کنار سفارت روس به طرف تاتر سعدي در سکوت راه ميرفتيم. من عصبي بودم و قانع هم همينطور زير لب شروع کرد به بد و بيراه گفتن و فحش نثارشان کردن . ميگفت "والله اگر بذارن کارمونو بکنيم شبي ده تا بليط براشون ميذارم کنار . بد ميگم خانوم تائيدي ؟" بعد خودش هم تصديق ميکرد و منهم در اين فکر که اصلا اين خانه کي بود ؟ اين حاجي کي بود ؟ اين برادرها اسلحه ها را از کجا آورده بودن ؟ ترس و وحشتي تلخ وجودم را فراگرفته بود. ترس از آدمهائي با رفتاري بدوي و بدون هيچ منطق که نفرت و خشم درون مرا بيشتر و بيشتر ميکرد . و اين آغازي ديگر بود . </p>

<p>در خيابان چرچيل جائيکه به تقاطع خيابان پارس که به خانه ي دوم من ميرسيد گفتم که "آقاي قانع فعلا دو ساعتي وقت هست من ميروم منزل بعد خودم مي آيم تاتر" . قبول کرد و با خنده اي گفت " ديگه درشو که نميتونن ببندن حالا يه جوراب وکفش پاشنه دار و اين حرفا ور ميشه يه کاريش کرد " راه افتادم ، سرم پائين بود و منگ و گنگ بودم و خيره به ترکهاي آسفالت و آجرهاي پياده رو. سر کنج ساختمان خانه ي دوم ( اداره تاتر ) گرمابه اي قرار داشت . زير چشمي چشمهايم به پله هاي زير زميني آن افتاد . مثل اينکه آنجا هم بسته بود . به نزديک در ورودي اداره تاتر رسيدم . در نيمه باز بود و بر خلاف هميشه از دربان خبري نبود . موتور سيکلت گازي حسن با دو زنجير به تنه ي درخت و يا تير چراغ برق بسته بود . نميدانم چرا اصلا ميل نکردم حتي سري به داخل بزنم .<br />
هنوز حقوق بچه هاي اداره سر وقت و يا با تاخير پرداخت ميشد ولي همه بيکار بودند . از هنگاميکه من در تاتر سعدي مشغول شدم مشخص بود که از کارمندان رسمي اداره تاتر فقط من هستم که کار بيرون دارم . از طريق يکي دوتا از همکاران شنيدم که زمزمه اي در اداره درگرفته که کارهاي اجرائي اداره تاتربايد در اولويت قرار بگيرد و براي توليد کار بايد جلساتي برگزار کرد! </p>

<p>اين جلسات چندين بار در يکي از طبقات اداره برگزار شد و اينکه" بيائيد صحبت کنيم و اول موضع خود را معلوم کنيد "!! و اصلا مشخص نبود که تکرار اين سوال بيهوده که "موضع شما چيست ؟" به چه منظور است. من در اغلب اين جلسات شرکت کردم و بيشتر کارمندان و هنرپيشه ها هم مي آمدند . من نسبت به لغت "موضع" حساسيت پيدا کرده بودم و معمولا با آن احوال نااميد و پريشان ، ساکت روي صندلي خود مينشستم و به اطراف نگاه ميکردم ببينم کي آمده کي نيامده ؟ و يا اگر همه آمده اند آيا همه با هم در فکر حفظ تاتر مملکت هستيم و يا فقط در فکر منافع شخصي خود ؟ و اينکه مثلا من يکي چکا رکنم که وضعم به خطر نيفتد! . </p>

<p>جالب آنکه هنرمندان با سابقه ما که بايد در اين جلسات حضور پيدا ميکردند و باعث دلگرمي ديگران ميشدند حضور نداشتند. ار آقايان علي نصيريان و عزت الله نتظامي که هيچگاه نشاني نبود . شايد در طول سال پنجاه و هشت اصلا اينها را نديدم و به مرورجوانمرد. والي ، کشاورز ، خوروش ، شيخي و بعدها مهين شهابي کمتر آفتابي ميشدند . چند رئيس براي اداره تعيين شد و دوباره عوض شد تا جائي که بخاطر دارم جمشيد مشايخي شد رئيس اداره برنامه هاي تاتر !! و افرادي چون محمد علي جعفري .رکن الدين خسروي و والي هم بيشتر در اداره ديده ميشدند. </p>

<p>از کارمندان اداري هم جواد خداداي و آقاي صابر عناصري که اصلا حالت رئيس جلسات را داشت و بعضي مواقع زيادي وجود داشت ! در برخي جلسات ذکر شده شروع به سخنراني هاي دلسوزانه و شايد به نظر خودش دانشمندانه اي ميکرد که مثلا دلداري بدهد و مرتب ميگفت " ماها بايد مواظب باشيم ، مراقب باشيم." حالا مواظب چي ؟ هيچوقت واضح گفته نميشد . يکروز گفت "اصلا ميدونين چيه ؟ ما داريم سر يک گور خالي گريه ميکنيم " ( يادم نيست گور ميگفت يا قبر ؟) و به دنبالش ... " خيلي بايد مراقب باشيم " فکر کنم که خيلي از بچه ها مثل من ميخواستند بدانند که مراقب چي بايد باشيم ؟ بخصوص آنروزها که مسائل نگران کننده و خطرناک و پيش بيني نشده يکي دو تا نبود . </p>

<p>جلسات نظمي نداشت و بيشتر با اعتراضات هنرپيشه هائي که هميشه رلهاي کوچک را بازي ميکردند شلوغ ميشد. در يکي از اين جلسات مشايخي هم با سمت رئيس اداره حضور داشت . دو سه نفر از دوستان جوياي نام مرتب تکرار ميکردند که ما براي خلقمان حرف ميزنيم و يا من بخاطر خلقم اينجا هستم و کلمه خلق مرتب تکرار ميشد . مشايخي که کمتر با اينگونه مسايل کار داشت و آدم کم حوصله اي هم بود از کوره در رفت و با عصبانيت به جوانها گفت" آقايون لطفا شعار ندين ما همگي خلق هستيم نميفهمم منظور شما از خلق چيه ؟" و طبيعتا نگاه هاي مشکوکي رد و بدل ميشد بين افرادي که معروف بودند توده اي هستند و آنروزها پروبالي گرفته بودند . آنروز هم عناصري ( به اين مناسبت که همه کاره است ) وسط حرفها پريد که " بايد مراقب باشيم " وداريم سر گور خالي گريه ميکنيم را تکرار کرد . </p>

<p>الان که دارم اينها را مينويسم بايد بگويم که ما هنرمندان اداره تاتر حتي بخاطر هنر تاتر کشور در درجه اول و بعد به خاطر مصالح يکديگر با هم يکي نشديم. مثل کل مملکت که هميشه در حساسترين لحظات تاريخي همه چيز بخاطر منافع شخصي بهم ريخته و مردم تاوانش را پرداخته اند . </p>

<p>پس از تشکيل چندين جلسه بدون حضور بزرگان !! بالاخره قرار شد که حتما متني را براي تمرين بدست بگيريم و هيچکس راجع به اينکه کجا آنرا اجرا کنيم حرفي نميزد چون تکليف هيچ جا معلوم نبود و حتي نميدانستيم اختياري براي اجرا در سالن بيست و پنج شهريور و يا حتي براي ضبط تلويزيون داريم يا نه ؟</p>

<p> نمايشنامه ي "مستنطق"(اثر ا.جي.پريستلي و ترجمه ي بزرگ علوي).در دستور کار قرار گرفته بود!و از من و چند هنرپيشه ي ديگر خواسته شد که در جلسات تمرين حاضر شويم.با آنکه در آن شرايط هيچ چيزي سر جاي خودش نبود.با اين حال من با اعتقاد به اينکه شروع تمرينهاي تاتر خودش حرکت سالمي ميتواند باشد و انگيزه ام اين بود که با اين حرکت ميتوانيم اميد به روي صحنه بردن نمايشنامه اي را در دلمان زنده نگه داريم قبول کردم همکاري کنم.براي من بسيار مشکل بود که صبحها براي تمرين به اداره تاتر بروم وبعد به تاتر سعدي براي سانس اول وپس از استراحتي نه چندان طولاني اجراي سانس دوم که اغلب تا دير وقت شب طول ميکشيد.<br />